بهینه سازی سایت

ثبت دامنه

آگهی رایگان

طراحی وب سایت

مواد شوینده

تبليغات|طراحی سایتX
غربت موهوم

این پیام ها را نگه ندارید .
6 دقیقه همه ی کارهایتان را کنار بگذارید. این مساله کاملاً واقعیت دارد، حتی اگر خرافاتی، کافر یا بی ایمان نباشید .

یک- به مردم بیش از آنچه انتظار دارند بدهید و این کار را با شادمانی انجام دهید .


دو- با مرد یا زنی ازدواج کنید که عاشق صحبت کردن با او هستید. برای اینکه وقتی پیرتر می شوید، مهارت های مکالمه ای مثل دیگر مهارت ها خیلی مهم می شوند .


سه- همه ی آنچه را که می شنوید باور نکنید، همه ی آنچه را که دارید خرج نکنید و یا همان قدر که می خواهید نخوابید .


چهار- وقتی می گویید: دوستت دارم. منظورتان همین باشد .


پنج- وقتی می گویید : متاسفم. به چشمان شخص مقابل نگاه کنید .


شش- قبل از اینکه ازدواج کنید حداقل شش ماه نامزد باشید .


هفت- به عشق در اولین نگاه باور داشته باشید .


هشت- هیچ وقت به رؤیاهای کسی نخندید. مردمی که رؤیا ندارند هیچ چیز ندارند.


نه- عمیقاً و با احساس عشق بورزید. ممکن است آسیب ببینید ولی این تنها راهی است که به طور کامل زندگی می کنید .


ده- در اختلافات منصفانه بجنگید و از کسی هم نام نبرید .


یازده- مردم را از طریق خویشاوندانشان داوری نکنید .


دوازده- آرام صحبت کنید ولی سریع فکر کنید .


سیزده- وقتی کسی از شما سوالی می پرسد که نمی خواهید پاسخ دهید، لبخندی بزنید و بگویید : چرا می خواهی این را بدانی؟


چهارده- به خاطر داشته باشید که عشق بزرگ و موفقیت های بزرگ مستلزم ریسک های بزرگ هستند .


پانزده- وقتی کسی عطسه می کند به او بگویید : عافیت باشد .


شانزده- وقتی چیزی را از دست می دهید، درس گرفتن از آن را از دست ندهید .


هفده- این سه نکته را به یاد داشته باشید: احترام به خود، احترام به دیگران و مسئولیت همه کارهایتان را پذیرفتن.


هجده- اجازه ندهید یک اختلاف کوچک به دوستی بزرگتان صدمه بزند .


نوزده- وقتی متوجه می شوید که اشتباهی مرتکب شده اید، فوراً برای اصلاح آن اقدام کنید .


بیست- وقتی تلفن را بر می دارید لبخند بزنید، کسی که تلفن کرده آن را در صدای شما می شنود .


بیست و یک- زمانی را برای تنها بودن اختصاص دهید .


یک دوست واقعی کسی است که دست شما را بگیرد و قلب شما را لمس کند .این پیام را پیش خود نگه ندارید.

با تشکر از (آقای محسن مهر پرور)


| - نظر(1) | پژواره | 6/5/1390 |

یادت هست؟
بی امان
 با تنِ زخمی
بر تار و پودم
 می رقصیدی؟

و فریاد من
از درد عاشقی
رگ به رگ می شد؟!

وقتی که
روحِ پروانه ها را
نوازش می کردیم؟

تو کم کم می بریدی
و من  لحظه لحظه
 فرسوده می شدم


و حالا
 فاصله ی من و تو
به طول یک فراموشی و
 عرض  یک  اتاق است!

هر دوتامان
روی دیوار اتاق خاموش،
 به هم خیره شده ایم!!

***
پژمان ترکمان

| - نظر(1) | پژواره | 2/5/1390 |

شعر و شاعران از نگاه افلاطون

افلاطون بدون ترديد يكى از بزرگترين فيلسوفان جهان است و نوشته ‏هاى او تقريبا شامل تمامى مسايل . بنيادينى است كه بشر حتى هنوز هم با آنها درگير است . يكى از مهم‏ترين جنبه ‏هاى شخصيت افلاطون، اين است كه او علاوه بر دقت و چيره‏ دستى در حل مسايل غامض فكرى، قلمى روان و نثرى پاكيزه، فرهيخته و درخور ستايش دارد . بسيارى از منتقدان ادبى معتقدند كه آثار افلاطون گذشته از فلسفه، به لحاظ ادبى هم يك شاهكار است .

جداى از اين كه نظر او را بپذيريم يا نه بايد اعتراف كنيم كه افلاطون شعر را خوب مى‏شناخت و درباره آن بسيار انديشيده بود . مقاله حاضر همين جنبه از شخصيت افلاطون را مدنظر قرار مى‏دهد و اطلاعات مختصر و مفيدى درباره آن در اختيار خوانندگان مى‏گذارد .

يونانيان، سخنرانان بزرگى بودند و مى ‏توان گفت كه بيشتر از هر موضوعى در باب شعر سخن گفته ‏اند . بنابراين براى ارايه نظرى كلى درباره ادبيات، ناگزيريم از افلاطون شروع كنيم . بررسى و مطالعه نظام‏مند ادبيات در اروپا با نوشته ‏هاى وى شروع شد و كاش از جاى ديگرى آغاز مى‏شد، چرا كه اين جرقه ادبى قهرمانان و حاميان پر و پا قرص ادبيات را دچار سراسيمگى و اضطراب كرد . افلاطون، شاعرترين فيلسوف، از دشمنان شعر بود و قصد داشت كه شاعران (به استثناى عده‏ اى قليل) را از جمهورى مطلوب خويش بيرون براند . اين حقيقت تكان‏دهنده ‏اى است كه بسيارى زير بار آن نرفته‏ اند و بر اين باور بوده‏ اند كه افلاطون با خصومت فوق‏العاده خود در كتاب جمهوريت (Republic) از ادبيات تخيلى و نقد ادبى جانب دارى كرده است . عده ‏اى نيز شهامت ‏به خرج داده و چنين موضوعى را انكار كرده ‏اند . كاش اين افلاطون شيرين سخن، اين قدر به شعر بدبين نبود .

ما اثر مستقلى از افلاطون در دست نداريم كه منحصرا به ادبيات بپردازد، بلكه او در طول عمر خود، مكررا در ميان انديشه‏ ها و دغدغه ‏هاى اولي ه‏اش پيرامون تعليم و تربيت، اخلاقيات، الهيات و متافيزيك، مسايلى را مطرح ساخته است .

بنابراين به سادگى نمى‏توان نظريه‏ اى مستقل و قابل فهم از نگارش ‏هاى افلاطون در باب شعر يا ادبيات، بيان كرد . در زمان حيات افلاطون، ديدگاه‏ هاى وى، گستردگى و دگرگونى ‏هايى در پى داشته ولى ممكن است ‏با خصوصيت مسلم و انكارناپذير ادبيات به نسبت موقعيتى كه مورد بحث قرار گرفته‏ اند، برخوردهاى نامناسب صورت گرفته باشد . با اين وجود از اين كه شاعران واقعيت را نشان نمى‏دهند و خوانندگان را به رفتارهاى ناروا رهنمون مى‏شوند، دغدغه فكر افلاطون بوده است .

افلاطون نظر خود را به طور آشكار و بى‏ پرده در كتاب جمهوريت اعلان كرده است . در اين اثر سترگ، افلاطون قبل از هر چيزى درباره تعليم و تربيت ‏سخن مى‏گويد كه براى نگهبانان جامعه آرمانى او ضرورى است . از نظر افلاطون اخلاق و سياست دوروى يك سكه‏ اند . او تلاش كرده است تا با تثبيت تعليماتى براى حكمرانان و نگهبانان آينده جامعه آرمانى خود، روشن سازد كه شاعران شايسته مربيگرى افراد جامعه نيستند . افلاطون دريافته بود كه شعر براى جوانان جذاب است و اثرگذار . در اين‏جاست كه او احساس خطر مى‏كند . تمام ديدگاههاى افلاطون به اينجا ختم مى‏شود كه «شعر خطرناك است .»

حال ترديد ما در اين است كه ميل پرشور افلاطون به تقوا و ورع، تاوان ترك لذت ادبيات است، زيرا به شعر، عشق مى‏ورزيدند وگرنه اين‏قدر واهمه نداشت .

شاعران، زنده يا مرده، دشمنان افلاطون بودند . همگان باور داشتند كه شعرا، آموزگاران جامعه هستند و شعر به آنها الهام مى‏ شود و همين امر كافى بود كه افلاطون، شاعران را از جامعه طرد كند . زيرا مگر نه اين است كه حقيقت جز از طريق عقل و منطق حاصل نمى‏ شود؟ او در رساله ايون (1) (Ion) نظريه جامع خود در باب شعر را اينگونه توصيف مى‏كند:

«شاعر موجودى فروغ ‏بخش، چند سويه و مقدس است، هيچ ابتكار و اختراعى در او نيست، مگر به حكم الهام و خارج گشتن از حالت معمولى . مادامى كه شاعر پشت‏ به احساسات ظاهرى نكرده، قادر به بيان الهامات خود نيست . خيلى از كلمات شاعر، نجيب و متعالى است همچون كلمات ما، در باب هومر . اما شاعر بر مبناى موازين هنرى، شعر نمى‏سرايد . تنها زمانى شاعر مى‏تواند شعر عالى بگويد كه تحت تسخير و الهام ميوز (2) (muse) قرار گرفته باشد; آنگاه نيز شاعرى سرود مستانه سر مى‏دهد، ديگرى سرود پرستش و ديگرى قطعات موسيقى دلنشين و آن ديگرى اشعار حماسى يا ايمبيك (3) (imbic) مى‏سرايد . پس شاعرى كه در سرودن نوع خاصى از شعر مهارت دارد، در سرايش گونه ديگر ناتوان است زيرا شعر او، نه از رهگذر قوانين هنرى، بلكه به واسطه الهام است .

افلاطون، مفهوم ظاهرا متعالى شعر را عليه خود شاعران به كار مى ‏گيرد . ارابه‏ رانان در مقايسه با هومر درباره ارابه ‏رانى بيشتر مى ‏دانند . هر صنعتگرى نسبت ‏به رشته كارى‏ اش بيش از شاعر به آن واقف است . پس شاعر به عنوان مربى در مقايسه با صنعتگر، در مرتبه نازلى قرار دارد . زيرا شاعر نه به حكم علم و آگاهى، بلكه به حكم الهام يا جنون كه هر دو به نظر افلاطون مترادفند - سخن مى ‏گويد و بنابراين مورد اعتماد نيست .

در واقع جايگاه شاعر آنگاه كه در زير ذره ‏بين متافيزيكى افلاطون قرار مى‏ گيرد بالاتر از اين نيست . هراس افلاطون از ادبيات نيرنگ مابانه، آنگاه كه در كتاب جمهوريت از منظر متافيزيكى به مساله نگاه مى‏ كند، بيشتر مشهود است .

درحاليكه تاثير شاعر بر روى جوانان بحث محورى افلاطون است . اين‏بار هت‏حمله را با طرح مساله تقليد (mimesis) تغيير مى ‏دهد .

افلاطون معتقد است كه تقليد به خاطر عمق سرشت واقعيت و محدوديت فهم ما از آن كار عبث و گمراه ‏كننده ‏اى است، چون طبق نظريه مثل افلاطونى (Theogofideas) كائنات اين جهانى تصوير ناقصى از عالم علوى است كه در بيرون از عالم زمان و مكان قرار دارد .

آفرينش ‏هاى شعرى و هنرى به اعتقاد افلاطون، صرفا تقليدى از يك تقليد ديگر است و در واقع دو مرحله از واقعيت تا حقيقت دور است كه هيچ ارزشى ندارد . مثالى كه افلاطون در اين مورد ذكر مى ‏كند رختخواب است: خدا ايده و انديشه رختخواب را آفريده است و نجار با درك ناقصى كه از اين ايده دارد به ساخت‏يك رختخواب واقعى در جهان خارج - تخت‏خواب - مبادرت مى‏كند و آنگاه شاعر يا هنرمندى كه از مهارت‏هاى ظاهرى به كاررفته در لابه ‏لاى رختخواب چيزى سراغ ندارد، يا از ايده‏ هايى كه در پشت اين وسيله خوابيده است چيزى نمى ‏داند . شعرى مى ‏سرايد، يا اثرى هنرى مى‏آفريند . افلاطون مى ‏گويد كه شاعر يا هنرمند، چيزى زبانى يا تجسمى درباره رختخواب به ما مى‏ گويد و احساسات ما را با نازل‏ترين اشكال شعرى يا هنرى اشباع مى‏سازد .

چنين كارى به نظر افلاطون حتى از واقعيت عملى و كاربرى رختخواب ساخته نجار نامناسب‏تر بوده و فوق‏العاده از حقيقت‏ خردمندانه ايده رختخواب به دور است .

از ديدگاه افلاطون، والاترين حقيقت، حقيقت مبتنى بر پارسايى، دقت و خردمندى است و شاعر نه تنها از چنين حقيقتى حرف نمى‏ زند، بلكه ما را از اين مسير منحرف مى‏ سازد . درواقع افلاطون به برداشتى ثابت و تغييرناپذير از حقيقت - كه شامل شعر نيز مى‏ شود - شك مى ‏ورزد . افلاطون به پيروى از استاد خويش، سقراط، به شكل انعطاف ‏پذير و بى‏ پايان گفت ‏وگو معتقد است كه بهترين شيوه دستيابى به حقيقت است و همه ما واقعا قادر به چنين كارى هستيم .

افلاطون در خصوص اخلاق و كردار بر اين باور است كه افراد مى‏توانند به هركس جز شاعران مراجعه كنند . زيرا شاعران در مورد خداوند دروغ مى‏گويند! و انسان‏ها را موجوداتى پست و شرير توصيف مى‏كنند . در اشعار هومر، خداوند طورى بازنمايى شده كه گويى اعمال ضداخلاقى مرتكب شده است، از اين رو زئوس (4) (Zeus) خوشبختى و سعادت را به عده قليلى و بدبختى و شقاوت را به گروه كثيرى نازل مى ‏كند . آتنه (5) (Athene) و زئوس، پيمان‏ شكنان كفرگو و خدايان ديگر، عاملان شر و اندوه در ميان توده عوام توصيف مى‏شوند .

هومر، نه تنها به خدايان نسبت دروغ مى ‏دهد، بلكه اشعارش افراد جامعه را به گمراهى و شرارت مى ‏كشاند . قانون بايد شعرا را از بيان اين كه خدا اسباب شر ست‏ باز دارد، يا اگر خدا را عامل شر مى‏ دانند بايد براى اين كار دلايل عقلانى عرضه كنند . او بايد بگويد خداوند آنچه مى‏ كند عادلانه و به حق است و اشرار، خود مستحق عقابند . شاعر حق ندارد بگويد مجازات شوندگان مفلوك‏اند و خداوند عامل بدبختى آنهاست . در جمهورى نظام يافته افلاطون، چنين ادبياتى مخرب، ويرانگر و كفرآميز است .

اما مصداق ‏هايى كه شاعران به جامعه عرضه مى ‏كنند كدامند؟ زنان، مردان شرير و چهره‏ هاى فرومايه‏اى مثل «آهنگران، پيشه‏وران، پاروزنان، يا ... و امثالهم، در حقيقت آنچه كه به طبع توده عوام خوشايند است . البته نبايد فراموش كرد كه شعر، احساسات را تحريك مى ‏كند و چنين چيزى بايد ازريشه خشكانده شود . پس اگر قرار است‏ خوشبختى و سعادت انسان‏ها افزون گردد، بايد بر احساسات مسلط بود . وقتى شاعرى كه همه چيز را تقليد مى ‏كند . وارد شهرى مى‏ شود ممكن است اختيار از كف داده و او را چون موجودى مقدس و خارق‏ العاده ستايش كنيم . ولى بايد او را از اين امر آگاه سازيم كه امثال او در شهر ما، حق زيستن ندارند و چون قانون اين اجازه را نمى ‏دهد . سرانجام وقتى كه شاعر را به خوبى رسوا و خوار ساختيم . او را روانه شهر ديگرى مى ‏كنيم !. خلاصه كلام اين كه، شاعر در جمهورى افلاطون رانده شده ‏اى بيش نيست .

حال آيا نبايد هيچ شعرى سروده شود؟ پاسخ افلاطون به چنين پرسشى اين است كه چرا؟ اما به شعرى كه با نظارت حاكمان سروده شده باشد .

تنها شاعرانى از چنين حقى برخوردارند كه به لحاظ سياسى مورد وثوق و اعتمادند حتى آنها نيز محدود به سرودن اشعار «رسمى‏» هستند .

رويكرد افلاطون به شعر سودجويانه و انتفاعى است . وى در بسيارى از موارد، نشان داده است كه هر وقت قدرت و لطافت ‏شعر آسمانى و الهى مانند اشعار هومر و هسيود را درك كرده يا از آن لذت برده، به وادى گمراهى افتاده است . با توجه به باحث‏سياسى افلاطون مى ‏توان فهميد كه او اساسا مجذوب و دلداده محتواى ادبيات و تاثير آن بر خوانندگان بويژه جوانان و افراد احساساتى است . او شيفته آرايش هنرى ادبياتى است كه صرفا شعر مكلف پديد مى ‏آورد . در اين صورت، شعر الهامى، شعرى مبتذل و بى‏ بندوبار خواهد بود . افلاطون ابدا اعتنايى به ساختار شعر نداشت، مگر نمايشنامه . شايد اين مورد يكى از آسيب‏ پذيرترين رويكرد افلاطون به شعر و ادبيات است .

روشن است كه رويكرد افلاطون به ادبيات مثل همه موضوعات ديگر كاملا خودكامه و مستبدانه است . افلاطون در زير علاقه‏ مندى‏ هاى ظاهرا مهربانانه ‏اش، آزادى و آفرينندگى هنر را فداى اوليگارشى كاملا مهار شده ساخت . پوشيده نيست كه افلاطون با سانسور ناعادلانه ادبيات، حكومت‏هاى خودكامه مدرن را ترسيم نكرد، بلكه بين شيوه تفكر خود و آنها در باب مساله شعر و ادبيات، موازنه ايجاد كرد كه به همين سادگى قابل گذشت نيست .

================

منبع:
گروه ادبیات تبیان زنجان

| - نظر(0) | پژواره | 16/4/1390 |



از علی آموز اخلاص ِ عمل . . . . او که در برتر عمل، باشد مَثَل

از علی و آن دل ِ دریای او . . . . دین ِ او و علم ِ او و رای ِ او

از علی بهر ِ نبی، یاریِّ او . . . . مهر ورزی، خویشتن داریِّ او

خلق ِخوب و از نکو کاریِّ او . . . . چشم پوشیّ و فداکاریّ ِ او

از علیّ و بهر حق زاریّ ِ او . . . . ذکرها و آن خدا داریّ ِ او

در عمل کردار بی همتای او . . . . کشت و کار و کار جان فرسایّ ِ او

از روش ها و ز گفتار ِ علی . . . . در حکومت، هم قضا، کار ِ علی

آن سحرگاهانِ بیدار ِ علی . . . . عدل و احسان شد خریدار علی

آن امیرکوچه های شب علی . . . بار بر دوشش، خدا را رب، علی

بهر بی توش بردن ِ زاد ِ علی . . . بر یتیمان دست ِ امداد ِ علی

از بدیّ ِ خصم ِ بیمار ِ علی . . . . آه از یار ِ جفا کار ِ علی!

رنج دادند و نمودندش عذاب . . . کوه دردش در سکوتی بی حساب

برعلی کردند اهانت بی عتاب. . . فاطمه زانان بشد خانه خراب

چون عدالت بود همزاد ِ علی . . . هم عدالت گشت جلّادِ علی!

یا علی هستم حقیرو شرمسار . . چون تو دریایی و من یک از هزار

کی تواند قطره ای ناپایدار . . . . رو به دریا ره کند؟ گردد غبار

قطره جز اینکه بگردد اشکبار . . . تا ابد باشد برایت بی قرار

قطره ای کان باد اسیر روزگار. . . چون کند؟ جز شعر گوید با هوار!

بنده گریانم به این چشمان زار . . بر نبودِ تو، عدالت سوگوار

کمترینم من به درگاهت علی . . . اشک ریزم بر سر چاهت علی

کاش گردم زائر ِ آن بارگاه . . . . تا ضریحت بوسه سازم من به آه!

محمد ترکمان(پژواره)

| - نظر(0) | پژواره | 25/3/1390 |

به وقتِ طلوع:
ستونِ فقراتِ شب در هم پیچید!
کاخ های سیاه و سرخ در هم شکست!

مرزِ بینِ رنگ ها را برداشت!
بذر رنگین کمانِ آزادگی کاشت،

ستارگان را چشم و چراغِ خود می انگاشت،

به وجودِ من غبطه می خورد
وقتی که می گفت:
کاش!
:
من در سوگِ آفتابِ همیشه جاویدم
که زیبایی ی غربت اش
بر پهنه ی هفت آسمان
جا مانده است...
***
پژواره
13/3/90

| - نظر(1) | پژواره | 13/3/1390 |

                        اکنون در باره من:

                    من مَردَم، یا مردُم، یا مُردَم؟!

                  هم مَردَم، هم مردُم، هم مُردَم،

                    اما با کدام مایه مَردی کنم؟!

                       و با کدام مَردُم بسازم؟!

                        و با کدام اُمید بمانم؟!

                          پس من، مُرده ام...


                           هیچم درپوچی،

                        دردم در بی درمانی،

                     زخم ام از بی مرهمی،

                    زردم، نه سلطان جنگلم!

                           برادری نزارم!

                         سرخم از سیلی!

                      آبی ام از شرمساری!

              سبزم در دشتِ گل های حسرتی!؟

                   سپیدم چُون آبستنِ توفانم!

                        سیاهم از تبعیض!...

                     کبودم از تازیانه ی شب!

               خاکستری ام از بقایای تندیسم!



          پس کیستم؟ در کجایم؟ از کجا آمده ام؟

                       به کجا خواهم رفت؟

             اینجا کجاست؟ شما کی هستید؟!...

                   لطفا چند لحظه سکوت!...



        انگار از مشرق آمده، و به مغرب می روم،

    شاید هم در جستجوی خانه ی کدخدا هستم

     تا از سکوت دهکده و سو سوی چراغ نفتی

                       به آرامش برسم!؟

                      اما افسوس که...؟!

                            
پژواره

| - نظر(1) | پژواره | 4/3/1390 |

مرد آبی | 11:36

آ سمان دیگر
 ارغوانی نیست
بارانی است

دیگر رنگ آبی،
 بالا ترینِ رنگ هاست!
در سوگِ مرد آبی.
***
پژمان


| - نظر(0) | پژواره | 3/3/1390 |

خوردم زمین!
از دوستانی نازنین!
شهدی شدم از راستی در کامتان!!
آیا جواب انگبین!
باشد کمین؟!
***

پژواره

| - نظر(1) | پژواره | 3/3/1390 |

آقا بیا!
رحمی به حالِ ما نما،
بر ما بتاب عدلی نوین بنما به پا!
آیا نمک گندیده که عدل علی هم شد رها؟
ما خسته ایم از جورِ خانِ نُو نوا،
دنیاست پُر مکر و ریا،
آقا بیا!

***
پژواره
تقدیم به پدرِ برحق شعر زلال. استاد (دادا)

| - نظر(0) | پژواره | 3/3/1390 |

 حسرتِ خیره شدنِ چشم هایت

به دلِ مردُمَکانَم مانده ست!

دیگر پِلک های نمناکم

توانِ ایستادن ندارند!

می ترسم!

می ترسم

از فراقِ نگاهت

در آغوشِ هم بمیرند!

و

برکه ی آرِزوهایم

بخُشکَد!؟
***
پژواره
21/2/90

| - نظر(1) | پژواره | 31/2/1390 |


 

دیروز گفتم
امروز می گویم

فردا خواهم گفت!



تو را می شناسم،

هنگامی که
از شهد شکوفه هایم
اشکی را به عاریت می بردی!
و مرا به مهمانی دریا می خواندی!

کاش امواج ساز مخالف نمی زدند!

تا خود را در آغوش فانوسی می افکندم
به وسعت گل های حسرتی ام!
که دست افشان مرا می خواند
و در دست هایش

سبد سبد آزرو بود

که طمعه ی باد می شد!!
***
تو را دوست دارم
به پاکی ی دلت
و منزلَت ات
نزاکت
و
صداقت ات
تو را دوست دارم
به شفافیت
نمکدانی
بر

دست های معصوم ات!!


تو را می ستایم

به بهای نان و نمک


تو یک روزی


بر دل ها

حکومت خواهی کرد

فرشتگان
نام تو را
در تاریخ خواهند نوشت!


11/2/90

پژواره


تقدیم به نسرین امیدی.


| - نظر(1) | پژواره | 13/2/1390 |

سقوط! | 10:14


ایستاده تقطیر شدم!

و

پروبالت دادم!

گفتم:

محدوده ی پروازت تاماه است!

ولی تو

فریب سیاه چاله راخوردی!!

و

هوسِ طُره ی خورشید نمودی!!

گفتم طناب را پاره کن !

تازمین راهی نیست!

فاصله ات بازمین،

اندازه ی کوتوله ای است!

که:

درگلویت زندانی ست!!

گفتیم :

برای بازگشت تاآزادی راهی نیست!!

اعتمادکن!!

ولی تودیگرخدارا به خودفروخته!

ویخ زده بودی !!!

آهِ خورشید توراخواهد گرفت!؟

پروبالم راخواهم چید!؟

پروبالم راخواهم چید!...

متاسفم!!!

**

(پژواره)


| - نظر(8) | پژواره | 21/1/1390 |

سیب،

جاذبه ی هوس آلودی است

دیرین!!

آونگی است شوم!

بر مردُمَکانِ حریصِ اجدادِ من!!

 

نیوتن،

فقط رازِ کهنه ای را فاش کرد!!

پژواره


| - نظر(1) | پژواره | 20/1/1390 |

سوگ! | 08:37

به سوگِ عروس سیاه بختی

نشسته ام

که سیاهه اش تنها،

تب خال لبِ صدفِ مرده ای بود!

 

و مهرش،

یک ستاره ی دریایی ی یخ زده!

بر گردن آفتاب!!

پژواره


| - نظر(1) | پژواره | 20/1/1390 |

با مژگانت قایقی خواهم ساخت!

به وسعت دو رنگین کمان!

بر قامت نگاه ارغوانی ات!

 

من به مهمانی ی آفتاب می روَم!

پژواره



| - نظر(4) | پژواره | 20/1/1390 |

از (آزادی) بر خاسته بود!

 

در دریای (سرخ) غسل طواف نمود!

 

با احرام، بر اهرام، فرود آمد!!

 

وقتی که ابوالهول نبود!؟

پژواره


| - نظر(0) | پژواره | 20/1/1390 |

آن زمانی که قلم

پاسخ ِ سربالا داد!

حکم از منطق نبرد

تا نویسد با حساب!

بی خیالی از "سواد"! ؛

یکّه تازی می نمود؛

پشت رَهوار خیال!

بوده جولانگاه او

ذهن آبی و زلال!


ربع قرنی می نوشتم

برگرفته از تضاد

همره رنج خودم!

نقش ها نقشی بر آب

آرزو ها، دستِ باد!


نظم و نثر و متن ساده!

می نوشتم از هر آنچه،

او بداده!


ربع قرنی سوختم

بلکه بسازم

خشت خشتِ خانه ی ویرانه ام را !


خوب می دانی که آن را

با سرشکم می سرشتم!

بر سر و شانه گرفتم

هر چه آواری که بارید از دو چشم ِ خشت خشتم!


حال می گویند قومی:

وه! چه بیهوده نوشتی!

بی سرو سامان نوشتی

دور از هر وزن و بی بنیان نوشتی!


آه دیگر پیر گشتم

خسته و فرسوده هستم

من چرا نسیان گرفتم؟!


با کدامین ساز می باید برقصم؟!

معرکه گیری نباشد راه و رسمم!

من کنون از نای خود

مدهوش و مستم،

چشم در راهش نشستم،

تا نظر سازد به حال و

آن قلم را که شکستم!


من که هستم؟؟

آه ای خوبان بگویید:

من که هستم؟؟



"
پژواره"


| - نظر(0) | پژواره | 20/1/1390 |

فقر... | 10:14

ببار اشکم، برآن بی کس که تنهاست،
برآن بی کس که اسیرِ تن و من هاست،

به دریایی که دارد مـی شود خُل،
که تا ویران کُنَد آن جاده و پُل،

به دریایی که آرام است و کم کم،
به نم! تا زود از خشمم کنم، رم،

بسا آن جاده ی ادبار و ماتم،
به ویرانی کشانم آن رهِ غــم،

دم ام، جان بر تنِ آنان که مُردند،
همان هایی که شامی، شب نخوردنـد،

ولی با دست تنها، تنگ دستی،
رَوَد آیا به نابودی و پستـی؟

میانِ لشکر تنهـایی و غــم،
سلاحِ من بوَد ای وای و ماتم،

حسین هم لشکر تنگ دست از هوش!
بکشتند و سرش را گوش تا گـوش،

بریدند و به نیزه بار کردند،
دلِ پژواره را غمبـار کردنـد،

خدایا، لشکر تن ها چه زشتند!؟
سرشک و درد و وجدانم برشتند،

درآن هنگامه کین خاک سیه زاد،
به زیر خط همه رفتیمِ از یـاد،

ز زیرِ خـط سخـن بسیار دارم،
ولی کو گوش تا یابد، هوارم؟

ز خط گفتن دگر، پژواره، خاموش!
والا، مایه داری، گـوش تا گـوش،

مثالِ آن همـه افـرادِ بـا هـوش،
صدایت را کُنَد در سینـه خامـوش،

خلافِ میـل بایـد سـاختِ تـا ســوخت،
ندوزی لب، کَنَند از بی کس ات پوست!؟

برای من بـوَد آن پایـکوبـی،
اگر با کندنِ پوستم به خوبی،

گراید وضع تنگدستی، دگـرگون،
و تازه، می شَوَم بسیار ممنون!

ولی شک دارم از اینکه، فقیری،
رها گـردد ز چاله هـای زیـری،

عدالــت بـا علـی رفتنـد از دست،
و قانون هم پس از آن رخت بر بست،

و مهر و مهرورزی بعدِ منشور،
به امر بی خداوندان مغـرور،

نظام و سینه سوزی، با سخـاوت،
دگر مُردند و ایزد، کرده رحمت.

 

   پژواره         


| - نظر(1) | پژواره | 15/1/1390 |

صبر! | 12:21


خدایا من ندارم صبرِ ایوب!
شدم از هر طرف محبوس و منکوب!

امان از دست این مخلوقِ آزی!
گرفتند از همه سویم به بازی!

و سلاخی نمودند اعتبارم!
به ناحق کرده اند دشمن، هزارم!!

خدا هر چی بدی در این جهان است،
به ناحق روی دوشِ من گران است!!

تو خود دانی که این نامردمی ها،
نمی چسپد به روی گُرده ی ما!!

تو خود بهتر مرا ای حق، شناسی!
جلوی این گروهِ ناسپاسی!

نمی گیری چرا؟ دیگر شدم تا!!
ز جورِ این قبیله بی سر و پا!!

به هر کس می رسَم شمشیرِ از رو،
ببسته، گوبد: آی! پژواره پس کو؟!

منم از ترسِ گویم بی نوا مُرد!!
ز بس از دست نامردان کتک خورد!!

بیا جانِ ملک الموت جان گیر!
بفرما ای زمین پژواره کُن زیر!

خدایا من به جرمِ چه گناهی؟
چنین افتاده ام دراین سیاهی؟!

چرا یک کس نمی آید به پیشم؟
بگرید، یا زنَد آتش به ریشم؟!

چرا من؟ بنده مظلومی غریبم!
من از دنیای آنان چی نصیبم،

شده آیا به دنبالِ چه هستند؟!
مگر جُز اینکه درهایش ببستند؟!

پژواره


| - نظر(0) | پژواره | 14/1/1390 |

بیا پژواره ول کن این تباهی،

مگر بالاتر از رنگِ سیــــاهی،

 

 

بوَد رنگی، بیا با دستِ خالـی،

رها کن خویشِ را از لاابالــی!

 

بیا بیرون دگر از پرسه گردی!

از عمقِ کوچه ی بن بست و سردی!

 

گذشته را رها کن تو پس این!

غم آن را مخور، امروز را بین!

 

امیدی بر دو روزه عمر ما نیست!

به قدر لرزش پلکی وفا نیست!

 

به امروزت نگر گر همدمی بود!

گذشته جز برایت ماتمی بود؟!

 

غم فردا نخور ، بیهوده باشد!

تو را این دردها افسرده باشد!

 

کمی کمتر بود فردا از آهی!!

که مبهم خفته در بطن سیاهی!...

 

(پژواره)


| - نظر(1) | پژواره | 13/1/1390 |

ای بهار!
برگه ی آزادی ی من،
پلک های نمناک توست!

بگشای پنجره را!
و باز!
در فراقِ رنگ های دل انگیزم،
ببار!
ببار!؟

...

پژواره


| - نظر(2) | پژواره | 2/1/1390 |

برخیز!!! | 02:44

بر خیز!!!

 

حماقتِ فرهاد، تمثیل ست!


و شیرین  شهدی ست،
بر قامتِ واژگانِ عریان!؟
فرهاد موهوم ست!
گمانه ست!
بهانه ست!
شیرین نیز، فسانه ست!!
یک رویایِ کابوسانه ست!

آن خار که روییده بینِ من و فرهاد!
قامتِ وارونه ی فرتوتِ تیشه ست!!
گوژپشتی ست با نقاب!!

عمرو عاصی ست لُخت و عور!!

که عاشق می کُشَد!

خصمِ الهام ست و تیغی ست تیره!!
اما! اما!
لاله گون از خونِ پروانه!؟
دشمنِ بال  های اندیشه ست!!

بر خیز!
بیهوده خزه های خزان زده ام
خیس نکن!!
بر خیز!
این راز از آسمان بپرس!؟
شیرین در آغوشِ دریا خفته ست!!
برخیز لاابالی!
این گور پُر از  خالی ست!
پُر از خالی ست!...

برخیز!

...

[فریاد من همه گریز از درد بود]

25/11/1389
پژواره


| - نظر(4) | پژواره | 22/12/1389 |

                               آن زمان کز سینه ام دل میگریخت

                                 همچنان ازشدتِ غم می گریست

                             آنکه همچون شیشه ای خون رنگ بود

                                 بیش ازاندازه برایم تنگ بود

                                   گفت با ناله مرا ای نامراد

                                  گردلت جان برسراین ره نهاد

                                  مردبادا، گرمن ازاین راه دور

                                  راه پیروپرنشیب وُ راه کور!

                                   برنگشتم تاتوراگیرم بغل

                                   کن کناره اول ازقوم دغل !

                                 وانگهی ازبهر من تیره مپوش

                                  ازبرای قوم نابخرد مکوش

                               رخت سرخ وُ یشمی وُ آبی وُ زرد

                                  یاطلائی ، یا بنفشِ پُرزدرد

                                قهوه ای ی نامبارک خانه سوز!

                                لاجوردی ، یاسمینی سینه سوز

                                 رخت نارنجی که باشددلنواز

                                 نرگسی همراهِ میخک هاوناز

                               رابه تن مگذاراگرقولت بجاست

                             چونکه این ها بهربی دل نارواست!

                             کن به تن، رختی که رنگش دادِ باد

                                    برسرهرظالمی فریاد باد

                                 تادگرهمچون منی ازسینه ای

                                 نازوگرم وخالی ازهرکینه ای

                               بی کس وُ آواره وُزخمی وُ لنگ

                                تا نگرددراهی ی یک راه تنگ

                                  درغباری وهم آلوده وتار

                                پای نگذاردکه گرددخواروزار

                                 آن لباسی را به تن بایدنهاد

                              که حاصل آتش وتندیس توباد!؟

                            زانکه عمری راازآن ریختی به سر!

                               هم نشستی روی آن ماتُ پَکر!

                                           پژواره


| - نظر(3) | پژواره | 15/12/1389 |

چرا...؟! | 11:02

                                      در شیون می دِرَخشَم!

                                          در شادی، کشکَم

                                             نمی سایند!!

                                         مرده ام، بی هراس،

                                         قهرمان می شوَد!!!

                                                      ...

                                                مردی مُرد!

                                                کدام مرد؟

                                            او، آن،  نه (این!)

                                                  ای وای!

                                          او، یک قهرمان بُود!!

                                        چرا او یک قهرمان، بُود؟!

                                                   چرا...؟!

                                                       ...
                                                     پژواره

| - نظر(1) | پژواره | 15/12/1389 |


 

 

مهر

(خواهم آمد)
سایه ها را هِرَس!
و حقیقت را استحاله خواهم نمود!!

پشتِ پِلک های ارغوانی ،
خواهم ایستاد!
از تار و پودِ رنگین کمان،
سبدی خواهم بافت!
پُر از یاسِ سفید!

بر گُسَل ها،
 باغی خواهم ساخت!؟
در آن بذرِ زیتون خواهم کاشت!؟
(دوست خواهم داشت)
(دوست خواهم داشت)
.
..
3/12/89
پژواره
...
تقدیم به شاعره جوان خانم سارا چگنی زاده


| - نظر(8) | پژواره | 4/12/1389 |

تقدیم به آقای (عبدالحسین خورشیدی پاجی)

***

دیگر بار برخواهم خاست؟
  مطمئن نیستم!
 هنگامی که دنیایم  در گرو یک بازدم ست!
 باز دمی که در انتظار معشوق باز می مانَد!
تا  غزلی شوَد!
غزلی که  محتاجِ یک آه هست!
 --در امتداد رهواری که دیگر چوبین نخواهد بود!!--
چاووش بخوان!
چه خوش می خوانی؟...
بخوان!

آیا (دوباره بر خواهم خاست)؟

 


من به نظاره ی  شهری پر از رنگ و نفاق
نشسته ام
که مردانش نقاب از چهره دریده ا ند!!
و زنانش سیاه پوش در انتظار مردی
 به رنگ خون آغوش گشوده اند!!

حکایت تلخ شعرم را
در افکارت، مومیایی کُن!

24/11/89پژواره


| - نظر(4) | پژواره | 24/11/1389 |

به شب بگو!

 


به شب بگو مهر مرده ست!
بر سایه سارِ سبزم؛
سنجاق شده ست!
که:
این مرداب را، مرده ای نیست!!
به شب بگو؛
بر دریا، بگریَد!!

به شب بگو!

مهر مرده ست!
ماه جوابگو نیست!
(بیابان را سراسر ،مه، گرفته)
و ابر های خاکستری در آرِزوی گریه، مرده اند!!


به شب بگو:
شب، تو بهرِ قصه با خواب آمدی!
کی برای مرگِ آفتاب آمدی!

   به شب بگو!

_________
۱۶/۱۱/۱۳۸۹
_________
پژواره


| - نظر(4) | پژواره | 15/11/1389 |

مترسک | 10:50



(مترسک)

...
خداوندا دگر در این خرابه!
که سرشار از امورِ بی حسابه!

شدم مانند یک لرزان مترسک،
اسیرِ دالم و منقارِ پوپک!

چنان خواری گرفته پیکرِ من،
که زالو، می مَکَد خون از کَرِ من!

ز من نه موشِ می ترسَد نه مورچه!
نه بُز مَجَه، نه سوسک و کرمِ باغچه!

ولی پروانِه؛ جایِ ؛خویش؛ دارد!؟
امان از آن که زهر و نیش دارد!!

شدم برجَک برای باز و کرکس!
خوراکِ پوزِخندِ هر چه ناکس!!

از اینکه خاربان از روی یاری!
دهَد این خیلِ نا اهلان، فراری!

به جسم و جانم اُفتَد با غداره!
رگ و پودم نمایَد، پاره پاره!

خلاصه اندرین باغِ پُر از خار!!
تهی از میوه و خالی ز گلنار!

مرا بشکسته دل تاراند  و بی زاد!
و پوشال و صلیبم، دادِ بر باد!؟

پژواره۱۳/۱۱/۱۳۸۹
............
البته با کمک از خوارج مدرن!!!

..........

دال= عقاب

دال=شر؛ هنجار شکنی =در گویش لُری...

| - نظر(2) | پژواره | 13/11/1389 |


زيبايي اش اندوهگينم مي كند

(فراق رنگهاي دل انگيز )

..بايد آن رنگ رنگ تن باشد

شايد رنگ چشماني خفته در تاريكي

و شايد

كودكي از دست رفته ام

اما ملالي نيست

پيدايش مي كنم

مي دانم گوشه اي

لابه لاي پچ پچ صدفها خوابيده است

حالا

قصه ام تكراري هم شود

غمي نيست

باز تكرار مي كنم در نگفته هايم

خاطرم

آبكي هم شود

غمي نيست

باز رها مي كنم در آن

ماهي كوچكم را

و چه زودبيدار ميشود

ميان هق هق آب

وقلقلكم ميدهد

و مرا صدا مي زند

مرا مي خنداند

مرا ميگرياند...

 حالا به انتها رسيده ام

و با رنگ پريدگي ام درگيرم

با فصل سرد تولدم درگيرم

و خيره مي شوم

به دستان كوچك و بي سيبم

وآهسته مي گويم:

كاش آدم بودم!

کاش، آدم بودم!؟

  ( گلي )


| - نظر(7) | پژواره | 5/11/1389 |

تلفیق | 03:42

یوسفِ فاطمه در راه ست،
داستانِ حق تر از راستی ی من
پژواکِ تمثیل ست،
من یوسف گم کرده ام
تو مسلم می جویی؟!
دیدار به قیامت
ای تنهاترین سردار
که با پلیدی ها رزمیدی
و از پای در آمدی
چقدر تنهایی؟!

کنعانیان، در انتظارند!...


(پژواره)6/8/1389


| - نظر(2) | پژواره | 4/11/1389 |

نهالی در دستم!
لبخندی بر لبانم!
قرن ها بر خطوط ابریشمین!
به ریشِ دنیا، خندیدم!
در زیرِ باری گران!!!

و امروز؛
رود رود می گریم!
در حسرتِ باری که به کرمان بردم!...

__________
26/10/1389
پژواره

نقد در ادامه مطلب

( ادامه مطلب )



| - نظر(5) | پژواره | 27/10/1389 |

وادی من | 06:50

وادی من

 


تقدیم به مهندس(سیاوش پورافشار)
...
آرِزو دارم دلم یک دم
ز بند آزاد شوَد!
راهی ی جاهایِ نا آباد شوَد!

وارِدِ آن وانهاده های

تنها مانده
بی فریاد شوَد!
شاید این دل، شاد شوِد،
و از این بارِ گِران آزاد شوَد!

وه! چه،

آهنگین و غمگین سر دهَد آواز
آن پیرِ بومِ با وفا!
نه برای خود که فردا،
رویِ دیوارِ سیاهی
مات اش می بَرَد!
سیرِ از پوشال
و با چشم های باز و مهره ای!؟

او، برای من می خواند و می گِریَد

کز جفای خود گرایان
  متروک و تنها و مانده ام!؟
من که بودم شاهدِ صد سوگ و شادی!
سرپناهی بوده ام
از بهرِ رمز و رازِ های
ساکنانِ رفته زآن وادی!...

بی شمار زخم هایی هستم

کهنه و بی التیام
که جا خوش کرده ام
بر سینه ی خاموشِ آبادی!؟

...
پژواره۲۸/۹/۸۹

نقدی کوتاه در ادامه مطلب

( ادامه مطلب )



| - نظر(1) | پژواره | 25/10/1389 |

فاصله | 09:42

پوشِ ژنده،
دامن چرکین به دندان،
فکرش گویی رفته بود
جایی که فرسنگ ها از او داشت فاصله!
بودِ آویزان لبانش از غبارِ بی کَسی،
زلفش از غربت آب و یورش ،ریم،
گشته بود زندانی ی ژولیدگی،
باد دشت یأس به نوبت
برگه ی آزادی ی هر تارِ زلفش
را نسیم آسا و آرام زوزه می کرد،
و هراسان از گربه سانی خال دار!؟
زد به زیر وای و داد
و دَوَان آمد و پنهان شد
به زیر لایی از یک لاقبایم!؟
گفتمش:
آرام باش!
این گربه دیگر مُنقَرِض گردیده ست!؟
نه، نترس!
او کودکی پوستینه پوش است!...؟

اما او پرسید عمو یک لاقبا،
انقراض هم خوردنی است!...

(پژواره)

نقد در ادامه مطلب:

( ادامه مطلب )



| - نظر(8) | پژواره | 19/10/1389 |

مُلهَم | 11:03

تقدیم به خانم
(نسرین امیدی)
...
ای بهار!
برگه ی آزادی ی من،
پلک های نمناک توست!

بگشای پنجره را!
و باز!
در فراقِ رنگ های دل انگیزم،
ببار!
ببار!؟

...
۵/۱۰/۱۳۸۹ پژواره

نقد شعر، در ادامه مطلب.

( ادامه مطلب )



| - نظر(4) | پژواره | 12/10/1389 |

و عشق | 09:21

                       آرامشِ پِلک هایت

                      ترانه ی معصومیت،

                   و مژه های خزان زده ات

                 ترانه ی وفاداری می خوانند

                           هنگامی که:

               نگاهم در نگاهت جاری ست!...

نقد شعر در ادامه مطلب                             (پژواره)  

( ادامه مطلب )



| - نظر(20) | پژواره | 12/9/1389 |

تقدیم به جناب (حمید رضا یعقوب زاده)
...........
تو کِه هستی؟
که در متنِ زمان می جوشی!
واژِگانِ لُختِ را
رختِ خدا می پوشی!
رختِ الهام
رختِ احساسی تمیز
رختِ یک اندوه از زخمی عمیق!
رختِ شادی ،نه، گمانم!؟
رختِ یک امیدِ مبهم،
خانه ات ابری ست انگار،
و اجاقت سرد و خاکستر
به زیر، بی قراری می کنی!

تو کِه هستی؟
مردِ غمگین؟
کآسمانی می سُرایی؟
اندرین بیغوله ی تنگِ زمین!
از تبار نور هستی
و از خزانِ مردِ مردان!...
بی گمان بر خاسته از یوشی...

...........
6/9/1389 (پژواره)

...

نقد شعر در ادامه مطلب

( ادامه مطلب )



| - نظر(6) | پژواره | 9/9/1389 |

من باغبانی پیرم،
که نهالی را در خزان
می نشانم!
کاش از بهار
نفسی باقی بود،
تا عطرِ شکوفه هایش
هوش از سرم می بُرد.

من این آرزو را
به گور خواهم بُرد!
و پروانه ها
از شهدِ شکوفه هایم
سرمست خواهند رقصید!
و تولد دوباره ی مرا
جشن خواهند گرفت.

نه!
پروایی از زمستان ندارم!
بی امان
با پرچمی سرخ او را
به اسارت خواهم گرفت!؟

تولدم، اجتناب ناپذیر ست،
در پرده ی ابهام زمان!!!
و آرزویی که جاودان
خواهد ماند!...

......
(پژواره)

...............

نقد در ادامه مطلب:

( ادامه مطلب )



| - نظر(13) | پژواره | 27/8/1389 |

برگرد! | 09:58

برگرد!

 

مردی می آید،
مردد،

به فراسوی شهری می اندیشد
که:
بار ها امتحانش نشت کرده ست!
شهری که زنانش بر عهد مردانش
چهره به چنگ سپرده اند!؟
کاش امروز بود
تا او
سفیرش،
دکمه ای را رقم می زد
که، بر گرد!
اما افسوس که دسترسی
به هیچ مشترک مورد نظری
امکان پذیر نبود!
تا مشرکان را به اشتراک بگذارد!!!

و در هیچ خانه ای رقم نخورد،

،او،و، کودکانش!
............
گاه باید واجب را ایستاد!؟
حتی امروز!...

........
پژواره


| - نظر(1) | پژواره | 26/8/1389 |


گیسوان خدا...تقدیم به استاد(برات رفیعی)

 

.......
عمری ست
ملعبه و مضحکه ی خدایانِ
دخمه ام!؟
و هراسان از دخمه!؟
و از خدایی ی خود
خسته!
می خواهم در خود،
فرو و فرا بروَم
و عمر جاودانه ام
را خود، رَقَم، بزَنم،
از ابرهای نازا
آزاد و رها!
ابرهایی که آبی ی دریا
را،
به میخ کشیده اند!
بگذرم
بالاتر از مهر و ماه
بر بالِ مَلَک،
از فلک
تا بی نهایت
بر گیسوانِ خدا
چنگ بزنم
و به ریشِ جاذبه ی زمین
بخندم!
.....
پژواره۱۴/۸/۱۳۸۹

( ادامه مطلب )



| - نظر(13) | پژواره | 15/8/1389 |

 هنوز تنم گرم ست!

 


هنوز تنم گرم ست!

کجا می بَری مرا؟!

بگذار بخوابم!

تنِ تفتیده ی خاک را حس می کنی؟

که شعله ور ست در امتداد تنِ من!

در گورستانی سرد و متروک؟!

و من از نیش خر مگسی مغروق

در شبنم خزه های روییده بر مزارم

که حمام آفتاب می گیرد

به خود نمی آیم چرا!؟

کجا می بَری مرا...؟

بگذار بخوابم!...

هنوز تنم گرم ست!...


.................
5/8/1389 در غربت موهوم
پژواره

( ادامه مطلب )



| - نظر(16) | پژواره | 5/8/1389 |

ندامت | 09:52

ندامت

 

شهر ها، در حالِ ریزش،
گوش ها، از غرش آوارِ شهر کَر،
مَردُمَش در خواب مصنوعی، دَمَر،
در پسِ رویای پیشرفتی دِگَر!
بی ثمَر،

لیکِ آبادی،

هم چُونان ویران و متروک،
چشمِ در راه،
منتظر،
افسرده هست و هم پَکَر،

اما ای ویرانه ی ناز!

جانِ من غمگین مباش،
بد بین نباش،
دستِ کم چند همدمِ نیکو داری،
اولی باشد
همان قوشی که می ترسی از آن،
دومی باشد
قوای جیر جیرک هایی که شب
آرامشِ من را به یغما می برند،
سومی، زوزه ی باد ست
و به هم خوردنِ درهایی که گردیدند
شامِ موریانه،
چهارمی،
کُن بردباری
تا که چندین سالِ موهومِ دِگر
ساکنان بی وفایت
دستِ بسته،
چکمه بر دوش و پُر از خاک
تیغ و قرآن بر طبق
مُلتَمس
آیند و گویند:
یا ببخش!
یا که این تیغ را بکش
انتقامت را بگیر
جای سال هایی که بی حرمت شدی...!


(پژواره)

| - نظر(6) | پژواره | 29/7/1389 |

خون خدا | 12:25

حسین، تنها، عزیزِ شیعیان نیست؟
اگر، یارب، فرشته نیستِ پس کیست؟

فرشتگانِ که بر او سجده کردند؛
غبارِ راهِ ،او، در دیده کردند؛

نمی گویم، حسین از نسلِ آدم؛
نباشد، وانگهی می آورَم کم!

خداوندا، تَوَهُم، بنده را سوخت؛
به زانو، کَله ام، رمزت خدا دوخت؛

یکی گفتا، حسین خونِ خدا هست؛
به او گفتم، که حرفت ناروا هست!

خطابم کرد او، هان، ای یهودی!
تو بر خونِ خدا، توهین نمودی؛

جوابش دادم ای بابا، مُخَم، آب؛
شده،و، کرده عقلم را حسین خواب؛

شدم دیوانه از کارِ حسین، مرد!
نبود آن کارِ انسان که حسین کرد؛

کسی در طولِ این دوران، شنیده ست؟
و یا با چشم های خویش دیده ست؟

که از نسلِ بشر مردی بخیزد؛
به مانندِ حسین، خونش بریزد؟

نه بابا، به خدا، یک از هزار،هم؛
نبوده چُون حسین ،عاشق، از، آدم؛

به فکرم، هرچه می گویم، عزیزم!
رهایم کن، چو، مجنون، می گریزم؛

ولی اندیشه ی حیرانِ بنده؛
حسین را صاحبِ بال و پرنده؛

کنَد تعبیر و می گوید، که، مجنون!
مگر او را نگویند ایزدی خون؟

در آخر این جدال فکر،و، بنده؛
مُبَدَل شد به جنگی بی برنده!!!
...
مگر نشنیده ای واژه ی اسرا؟
و یا نام بُراقِ عرش پیما؟

مگر جَدِ حسین، بر پشتِ باره؛
همان باره که بودهمچو طیاره؛

نشد در عرشِ مهمان خداوند؟
حسین هم نوه ی مهمان بخوانند؛

بدان، پس که حسین هم می تواند؛
شَوَد خونِ خدا، در عرشِ راند؛

پذیرفتم حسین فوقِ بشر بود؛
بشر بودش، ولی عشق اش به سر بود؛

حسین آزاده آمد، رفتِ آزاد؛
به خونِ پاکِ خود، اینگونه فریاد؛

بزد کی آدمی، هر کس که هستی؛
تو، هم پیغمبری را می پرستی!؟

به جای خود! بیا آزادگی کن؛
قیام از بهرِ ظلم و بردگی کن؛

و باید گفته باشد این سخن ها:
برای من حسین، همراهِ من ها!؟

که این حق را نداری از امامی؛
و یا از هر بزرگی و به نامی؛

سپر سازی، و با این ساز و ترفند!
شَوَی حاکم، و آزاده، کنی بند...!؟

........................
پژواره


| - نظر(3) | پژواره | 29/7/1389 |

درود بر تو ای خاک!
ای عنصرِ آشنا و پاک،
که دل به فرسایش
استخوانم نمی دهی؛
چه خوب می شناسی مرا،
که نشانِ فخرِ توام!
بر بلندای قله های تَمَدُن.
یکی توتیای چشم ات می کند،
و دیگری دخمه ی خشم ا ت می پندارد!؟
و من، بر سر می افشانم ات!...
(پژواره)
25/7/1389
در غربت موهوم!


| - نظر(7) | پژواره | 26/7/1389 |

من زِ رنگِ ماتم
و آهنگ جانسوز سگان دهکده
که اندر دلِ شب.
مویه ی کوچ زوزه می کردند
و هم بودَن پکر،
یافتم در؛ که شب بوَد
آبستنِ کوچی دگر،
و فرجامش نباشد تا سحر،
وای! چی می آید مرا برسر؟
وانگهی تکلیف این تازه ویرانه
چه خواهد شد؟
مَر نه اینکه یاورِ آوازه خوانش(1)
خالی از آواز و ساکت گشته است
لولو ولی بی جان بر بالایِ
شومینه و خاموش است!!!
همان حیوانکی که بهرِ من با تو،
به جُرمِ شوم بودن، مُرده است...!
مرده اش اما برای صاحب شومینه ها
مایه ی بالندگی است...!
همان شومینه که هول انگیز می شومَد
و می سوزد و می دوزد به آلوده
هوای شهر دل ماها که کوچیدیم
و ویران مانده آبادی،
فقط خرج یکی از آن اجاق ها  می تواند،
چندِ ویرانه را ز نو آباد کند،
به شندر غاز فروختیم دام های اندک خود؛
زمین های فقیر و تشنه ی خود را چه ارزان!
به یک شومینه دار نا خِرَدمند،
که زیبایی برایش در (تاکسی درمی)
خلاصه می شود...!

تا بکوچاند ، بویراند، بسازد!
و فراخواند و اندازد...!
تو؛ ای خانه به دوش ،
گوشه نشین شهر چه کردی؟!
بهای آن زمین ها، دام ها،آبادی ات ،
همراه مَردی!
به فریادت رسید آیا،
و شد درمان دردی؟
در این شهر لبالب از گرایش های فردی؟!
نه هرگز!
تو آبادی و مال خویش باختی،
و اما  ناکجا آباد را،
هیچ گه نیافتی!
اگر خواهی بمانی اندر این شهرِ
پر از رنگ،
و مانی تا آخر عمرت زنی زنگ،
بمان!
اما بترس از اینکه روزی،
در یک شومینه افتی تا بسوزی!
همان که خوف انگیزانه می شومد
و می سوزد تو را همراه من،
با ساکنانِ سابقِ  آن وادی؛
همان جایی که من با تو،
مَلاتِ خشت های تَرَک برداشته ی آنیم؛
و زیبایی ی رو کارش ز خون ماست
که رنگین و دل انگیزست!
ولی افسوس که من را راه برگشتی
به آن ویرانه نیست!
و مانده بر دلم آهی، که آهم در وطن،
دست کم یا در دِهی،
که شب سگانش قرص خوابم
با هیاهو رایگانم میدهند...!

.................

(1)= جغد خرابه نشین

                      (پژواره)


| - نظر(20) | پژواره | 11/7/1389 |

یا حسین!


سوگند به رنگِ خون،

ترس اگر دارم ز مرگ،

نامِ ،آدم، همچو بی ننگی،

سنگینم بوَد،

از خودم گویم

که مُردَم بی صدا،

آخ بی آواز بمیرَم هر غروب،

و هر سحر مانندِ مرغی پر زنان

زنده می گردم بدونِ سر،

راسِتی، کی، می توانَد

بی حساب و بی کتاب

وقت بگذارد

تا مکافاتِ ستمگر بشمُرَد!؟

وانگهی عمرَم رَسَد

تا دشمنانم را قطار

پشتِ بر دیوار
بی قرار

که هر یکی،

یک گونه می ترسَد ز مرگ

بنگرم و بشنَوَم،

فرمانِ آتش را به گوش؟!

.............................

(پژواره)


| - نظر(3) | پژواره | 9/7/1389 |

گمنامی | 02:08

گمنامی

 

دل رفته، چه می گرید برایم،

به بالای مزار خنده هایم،


به من گوید که ای دربند غربت،


کند ایزد غمت کم،خنده، رحمت،


به جز من که جوانمرگانه مردم،


زبس از کس سم از پیمانه خوردم،


نمانده کس برایت ای پریشان!


به غیر از اشک و درد همراه وجدان،


خبر دارم درونت آش و لاش است،


سخن هایت همه،ای وای و کاش است،


و می دانم به کل آواره هستی،


دگر پس می زنی بیماره هستی،


و دانم هستی از ماندن پشیمان،


ز تنهایی، ولی از تن گریزان!


و می دانم که بیداری، ولی خواب،


شدی از خواب کابوسانه بی تاب،


خموده، نا امید و دردمندی،


ز جور هر کس و ناکس نژندی،


دلت در شورش است و شور باری،


مکن دیگر؛ برای رفته زاری،


تو گمنامی و در گمنامی ی خود،


شدی مفقود در ناکامی ی خود،


تو از بس کی کشیدی رنج و سختی،


ز بس همواره از ناکس شکستی،


ز بس دیدی خودآرایی و پستی،


ز بس ماندی به زیر خط سستی!


فراموشی گرفتی، شعله ور ریش،


ز خود پرسی که ای بیچاره درویش!


تو کیستی کآنقدر یارای داری؟


تو شاید، رستمی؟ اسفندیاری؟!


شدندآنان ز ده و چار خان پیر،


تو که اندر زیر خط افتاده ای گیر...؟


شدی از جان  تلخ خویشتن سیر،


ز جور خان نو و کهنه دلگیر؟!


تو کز بی خوانی و نامهربانی،


شدی ناکام و گردیدی روانی،


تو پولادی که اینگونه به گردی؟


عجب! کز این همه سختی نمردی!



...دل خاکسترم شاید ندانی،


شدم از فاصله، مجنون و جانی...!


دلم! ای گم شده دنبال مقصود،

 

به فکرت زنده ام؟ اما شدم دود.

...............

(پژواره)

.....................

تقدیم به شعراء گمنام و عزیز...


| - نظر(1) | پژواره | 8/7/1389 |

خوش بخوان!

 

خویش را از خود رها کن ای بشر!

وانگهی اشعار تلخم را نگر،

خوش بخوان تا شکوه هایم را ز درد،

خوش بدانی درد بی درمان چه کرد،

هر زمان مرگ آید از روی نیاز،

خیزم از یک خواب سنگین و دراز،

دیگر از دیوانه بازی های درد،

دیگر از شب و تب ورخسار زرد،

دیگر از رخساره ی سرخ از زدن،

دیگر از فریاد و واز رقص بدن،

دیگر از نامردمی های زمان،

دیگر از بیهوده گردی در جهان،

دیگر از ماندن درون این صدف!

دیگر ازرفتن به هر سو بی هدف،

دیگر از پستی ی پستوی شما،

دیگر از هر شهر و هر کوی شما،

دیگر از رقصیدنی نا خواسته،

از صدا وز خنده ی خود ساخته،

دیگر از زخم زبان ناکسان،

دیگر از شوری ی چشمان خسان،

دیگر از هر غربت بی انتها،

دیگر از هر فخر و هر نشوو نما،

دیگر از کابوس شب های دراز،

دیگر از بار لبانی پر گداز،

گردم آسوده به حق راحت شوم،

راحت از هر محنت و وحشت شوم،

زندگانی آنقدر گردید سخت،

کآرزویم هر چه بود از یاد رفت...


پژواره



| - نظر(2) | پژواره | 7/7/1389 |

عمل باید نمود

 


پیش باید رفت عمل باشد دُرُست،
ور نه بگذارید
تا با آخرین نایم که مانده،
رایگان فریاد کنم؛

کاش و گر،ای وای اگر،
شاید دگر، طفلکی، حیوونکی،
آفرین!
کلاس چندی؟!

دست نهادن سیر و پر در پشت میز،
گفتن این واژه های سهل و لیز،
همچو به به،
همچو چه چه، همچو کاش،
همچو افسوس و عجب و همچو آش!
یا دریغا ای بسا، کاری ندارد،

کودکی هم می تواند
صد هزار واژه بگوید:
همچو ای کاش و اگر
شاید بسا،ای داد و بی داد!
بستنی از دستم افتاد!

من ندارم چاره ای جز همچنان
در لای چرخ هر صنایع از سخن،

جهل عارف، با اشاره،
توریه با استعاره،
وجه تشبیهات و ایهام؛
با تنی رنجور و زشت
و بد قواره گپ زنم...!


پژواره


| - نظر(0) | پژواره | 3/7/1389 |

کلاه گیس

 


بسا خاران، به جـایِ گُل نشستن،
گُلان، از همنشین، پژمرده گشتن!

تمــامِ بلبلان شُـد صیـدِ دالــی،
و گُل ها هستن همچون بیوه زالی،

چنان چوپان شده عاشقِ دینار،
که دم دم می بَرَد از گلهِ کفتار،

تمامِ بَره ها را گرگ خورده،
و مادرهایشان کفتار  بُرده،

ولی با رخصت از چوپان بَرَد، او،
یکی بهرِ شبان، یک می خورَد، او،

شبان جُز قلوه گاه و ران و فیله،
که بریان می کنَد با مِخ طویله!

گهی هم می خورَد او دنبلانی!
که گیرَد قُوَتِ باء کلانی!!!

چنان او را غرورِ بی اساسی،
گرفته، کز زمانِ آسِ و پاسی،

شُده غافل و یادش نیستِ وقتی،
روان می شُد به زیرِ هر درختی،

که بی مو  کله اش،از تابش نور،
نسوزد و نگیرَد برفکی  شور!

ولی اکنون شده صاحب نوایی،
به سر رویانده موهای طلایی!

شبانِ لب لبویِ قابلمه لیس!
کنون بر سر نهاده یک کُلَه گیس!

نَمَد بر تن، کُلَه بر سر ندارد،
بَرَک بر تن، به سر، افسر گذارد،

و آنان کآن زمان داشتن کلاهی،
به دنبالِ کلاهَن، در تباهی!!!


(پژواره)

| - نظر(2) | پژواره | 1/7/1389 |

              

 

 

به آرامی گذر،هر کس که هستی،
تأمل کن بشین، بر گور دستی،


بِکِش تا رقصِ واژه را ببینی،

اگر از قومِ هستی، پُر زِ کینی،


نیازی نیستِ تا اُفتی به زحمت،

فرِستی رحمتی از روی وحشت
!

تو، این حق را نداری روی گورم،

درهنگامی که کرده خاک کورم،


بیایی از ریا رویم نشینی
!
بگیری بر خودت حالِ غمینی،


ولی ای ناشناسی که کنی ذکر،

برای من،تو،ای آزاده،با فکر
!

بخوان، که حرفِ تو، گویی کتابی ست،

بوَد فریادِ دل، کی انتخابی ست
!

که اینگونه نشستی در کنارم
!
کنارِ این غریبانه مزارم،


عزیزی کآمدی یادم نمودی،

سلامم بر تو کز بی تار و پودی
!

نمودی یاد و بیرون رفتی از خویش،

که کردی روی گورِ سردِ من ریش،


و می خوانی و می باری برایم،

و غمگینی که دیگر بی سرایم،


من از سرکارِ ممنونم و دانم،

نباشی از کسانِ کورِ نانم
!

بجای زحمت ات، روحم در افلاک،

فدایت بادِ با این خفته در خاک،


قسم بر روح و تندیسِ پریشم
!
که ایستادی جوانمردانه پیشم،


برایم با زبانِ دردِ نم نم،

گریستی از برای سمبُلِ غم،


تو رنجی کز تمام بستگانم!

کشیدم ناروا، کردی چو جانم،


درهنگامی که زنده بودم و غم
:
نموده بودِ ویرانم، و همدم،


نبودم؛ تا فقط یک بارِ دردم،

بگویم نصف و نیمه،و،به تَردَم
!

دلم را دردِ نازنین، و یاری،

اجاره کرده بودش از قراری
:

زمانِ ریزش دل، او نه دردت،

شدم در بند دنیا، او نه سردت!!


ولی دردا که یک بار هم ندیدم،

کنارم کس نشیند، هی خریدم،


زمان از آن کسی کز درد دالی،

نمی دانست اما چون که مالی،


به او بخشیده بودم،در کنارم،

دو زانو بود و می گفت وای بارم
!

شده کج عنقریب از روی پالان!

کنون اُفتد و من با کندَنِ جان،


دوباره بارِ بی ارزش به بارم!

هوار از دست این باری که دارم
!

چه می گویی، رها کن این که گفتی
!
مگر دیشب کجا بودی، نخُفتی؟
!

که هذیان گویی و هی می کنی قال؟

شدم از این متَل های تو بی حال
!

مگر بر روی پالانت چه داری؟

بوَد؛ گفتا از آنهایی که داری
:

که می باری و زیبا می نگاری
!
گران باشد مرا اینگونه باری!؟


چون از دانش و دردم فاصله داشت،

فقط می خورد و می خوابید و می کاشت


  ...


نگهدارت خدا صد سالِ دیگر،
بمانی یا علی تا روزِ، محشر
!

که بهرم با زبانِ درد نم نم،

بباریدی برای بنده ای کم،


تو با یادی که از پژواره کردی،

دلِ تاریکِ قومَم پاره کردی،


ستم کاری ی آن اقوامِ نامرد!

ز جسمَم دورِ کردی، ای جوانمرد
!

تو شعری را ز غم بهرم سُرودی،

که رنجِ قومِ پست از من زدودی
!...
...


من قطره ای بودم که تجزیه شدم...
نمی دانم شاید ابر گل بهی آبستن بغضی باشد که...؟
ولی کاش ذهن خسته ام می توانست هوا شناس قابلی باشد!

 

پژواره


| - نظر(4) | پژواره | 29/6/1389 |

              درود بر سگ  که هنوز هم پارسی را پارس میدارد؛

                             و روح مرغ حق؛ شاد...!

     من ز رنگ ماتم و آهنگ جانسوز سگان دهکده که اندر دل شب...!

                   پارسی را پاس می داشتند و هم بودند پکر،

   یافتم در؛ که شب بود آبستن کوچی دگر و فرجامش نباشد تا سحر...

                            وای! چی می آید مرا برسر؟

                       وانگهی تکلیف این تازه ویرانه چه خواهد شد؟

                        مر نه اینکه یاور آوازه خوانش؟

 خالی از آواز و ساکت گشته است لولو ولی بی جان بر بالای شومینه 

                                 و خاموش است!!!

     همان حیوانکی که بهر من با تو به جرم شوم بودن؛ مرده است...!

      مرده اش اما برای صاحب شومینه ها  مایه ی بالندگی است...!

  همان شومینه که هول انگیز می شومد و میسوزد و می دوزد به آلوده

             هوای شهر دل ماها که کوچیدیم و ویران مانده آبادی...

    فقط خرج یکی از آن اجاق ها  می تواند چند ویرانه را ز نو آباد کند...

                  به شندر غاز فروختیم دام های اندک خود؛

                  زمین های فقیر تشنه ی خود را چه ارزان!

                          به یک شومینه دار ناخردمند،

          که زیبایی برایش در (تاکسی درمی) خلاصه می شود...!

              تا بکوچاند ، بویراند، بسازد! و فراخواند و اندازد...!

           تو؛ ای خانه به دوش ، گوشه نشین شهر چه کردی ؟

                      بهای آن زمین ها، دام ها ، آبادی ات ،

                                    همراه مردی!

                     به فریادت رسید آیا و شد درمان دردی؟

                   در این شهر لبالب از گرایش های فردی؟!

                                       نه هرگز !

     تو آبادی و مال خویش باختی، و اما  ناکجا آباد را هیچ گه نیافتی؛

اگر خواهی بمانی اندر این شهر پر از رنگ ،و مانی تا آخر عمرت زنی زنگ ،

                                         بمان!

            اما بترس از اینکه روزی در یک شومینه افتی تا بسوزی!

      همان که خوف انگیزانه می شومد و می سوزد تو را همراه من،

                           با ساکنان سابق  آن وادی؛

    همان جایی که من با تو ملات خشت های ترک برداشته ی آنیم...

        و زیبایی رو کارش ز خون ماست که رنگین و دل انگیزست...

         ولی افسوس که من را راه برگشتی به آن ویرانه نیست ...

                    و مانده بر دلم آهی که آهم در وطن...


                                دست کم یا در دهی،

          که شب سگانش قرص خوابم با هیاهو رایگانم میدهند...!


                                           (پژواره)

( ادامه مطلب )



| - نظر(2) | پژواره | 24/6/1389 |

                                 آواره ی منیژه ام

                                در چاهِ جنیفر لوپز!

                             در پس کوچه های باغ

                                  بَنان گم شده ام

                      بر بالای صلیبِ سیاهی، بی وطن!

                       سخاوتِ پوریای ولی ام آرِزو ست

                        سالهاست کز ضربه ی آندر تیکر

                               خود را گم کرده ام!

                          جویایِ انتقام از پورِ پشنگ ام

                                 و بازو بندی که مادر؛

                                   به یادِ، پدرم داد!

                       و در جامِ سیاهِ بی هویتی خون بار!

                            گوش هایم در رویایِ صدایی

                                       دلکَش ست

                             و از بانگ ناهنجارِ (هیچکس)

                                        بی پرده!!!

                       مشامم هوسِ گل محمدی کرده ست

                       که اسیرِ گل سان های مجازی ست.

                    می خواهم با خدا با زبان خود سخن بگویم

                        ولی دهانم بوی خیانت می دهد...!؟


                                                                            (پژواره)


| - نظر(20) | پژواره | 2/6/1389 |

                                 در پی ی پیراهنم

                                پیراهنی که التیام

                            نمی بخشد چشم هایم

                                   و دست هایم

                               که لمس نمی شَوَند

                              که لیلی با من است!

                                و خدایش رحمت

                           فرهاد ! وار تیشه می زنم،

                            و از شیرین، شیری داغ

                                  برایم نمی آید،

                                 جُز عفریته ای،

                       که تیشه به ریشه ام می زند،

                              بی سخن و هیچ...

                                                               (پژواره)



( ادامه مطلب )



| - نظر(2) | پژواره | 31/5/1389 |

آن زمان که تنگ می گردد در فراقِ مهر دِلَم،
همان هنگام که وقت تنگ ست

و می گیرد دلِ هر غربتی ی پا پَتی!

در همین غربت،

زمانی که شبانگهَ فاتحانه تازه
از جنگ با آفِتاب فارغ شده،

سیه پوشیده،
در آغوش گرفته زانِوانِ غم
بُوَد در سوگِ مهتاب!

می سپُرَم خود را به دستِ دل،
تا به هر جایی که می خواهد،
به دنبال اش رَوَم.
...
در شب سردی
نفسهامان بلور آژین!
رفتیم و رفتیم
گشتیم و گشتیم
خسته در کنجی نشستیم،

وآن طرفتر هلهله بود
ولوله بود کلکله!

یخ ها از پلک شکستیم!
ماجرا این بود که دیدیم:

لاشه های پُر ز زنگ
فربهانه،  رویِ  پر هایِ قشنگ!

نوبتِ بال بود و پروازِ دَمَن!
نوبت عریانی ی زلف و بدن!

ریشِخند بر رسم و آیین و وطن.
نوبتِ بریانی ی خرچنگ و خوک
و کبک و دُرنا و زغن!؟

نوبتِ از قُربِ یزدان کاستن.

جای دل های سیاه
برجهایش سر نهاده بود
روی چاله های ماه!

بانوان و دخترانش
بهرمند از سرخی و شوخی، مشنگ!
دستهاشان همچو چنگ!
شادِمان،
بی دلهره اسیر ببر و یوز پلنگ!؟

با وجودی که همه بودند اسیر آن وحوش
بی هراس افتاده بودند روی همدیگر ملنگ!

ناتوان از خواندنِ برگی
حتی تک خطی
از دیباچه ی نسلِ وحوش!
آن وحوشی که سمبل و فخر فرهنگِ من اند.

یافِتیم در:
کآن سبک مغزان فقط از نسل(ن)را بهرِ ناز،
واز بقا،(ب) را برای

بازی و آواز های مبتذل فهمیده اند...

.......

(پژواره)1370

نقد در ادامه مطلب:

( ادامه مطلب )



| - نظر(4) | پژواره | 26/5/1389 |

رنگِ من | 03:16

رنگٍ من

 

من آن دریایِ  آرامم که آبستن به توفان ست،

و سپیدی ظاهرِ آرامِ من ست،

و من در انتظارِ خشمِ مجنون گونه ی خویشم

و سُرخی، یادگارِ سیلی ی عار و غرور ست

من این رنگ را فقط از حاصلِ سیلی به رخسارم

و خواهش هایِ چشم هام می شناسم!

دیگری رنگی که بیشتر می شناسم،

حاصلِ آتش و تندیسِ شرر بارِ من ست...


پژواره

| - نظر(3) | پژواره | 22/5/1389 |

لحظه ها | 03:16

                          لحظه ها را با حسرت می نگرم

                                که می افتند به خاکم!

                      و تبدیل می شوند به وقت های طلایی

                         و من بی بهره،  از این دگردیسی...

                                           پژواره


| - نظر(0) | پژواره | 21/5/1389 |

چشم های خسته ام را به کدامین کوره راه نشانه بگیرم

                       تا به سیاهی نروند؟

      دست های خسته، پینه بسته، و چروکیده ام را،

                     به کدامین سوی   برانم،

           تا از باز گشتِ مأیوسانه و خشمکین شان،

                   سینه ی ویرانم،ویرانتر نشود؟

                       از بس فراموش شده ام

                   که مرگم نیز یادآورم نخواهد بود،

                 در جایی که مرده ام را می ستایند...!


                                      پژواره

( ادامه مطلب )



| - نظر(4) | پژواره | 14/5/1389 |

فراق | 12:16

                               ایوب وار صبر خواهم کرد،

                        و یعقوب وار چشم به راه می مانم!

               علی وار سال ها بی حرمتی را تحمل خواهم نمود،

               و مجنون وار دستم  دراز می کنم تا دستم بگیری؟

            در حالی که شاید فاصله گاه؛ به موی شیرین بند باشد!

                          اما افسوس که پتیاره ی فرهادکش،

                            مرگ شیرینم را مویه می کند...!

                       تا در این میان تیشه را برنده ی بازی کند!


                                            پژواره


| - نظر(2) | پژواره | 12/5/1389 |

                              گور من آیا کجاست؟

                              آرزویِ آخرم این ست

                          که آیا می شود پیدا یک وجب

                           خاکی که می خوابم در آن،

                 زآنکه می خواهم چنانچه مانده از عمرم دمی،

                       چندِ شاخه یأس زرد در آن نشانم،

          دستِ کم تا حسرتِ کاشتن و بر داشتن دگر بر دل نمانم...!

                                     


                                             پژواره


| - نظر(7) | پژواره | 8/5/1389 |

به کدامین خدای روی بیارم

تا دادم بستاند؟!


و دردم را با کدامین قوم
در میان بگذارم


در تنگنای این قوم هزار قبیله؟!


من صد ها برابر عمر پروانه ای
در خزانم...؟!


حضرت آدم را به یاد می آورم!


و ایوب را که در جشن قهرمانی ام
دست می زند!


و تندیس فردوسی را که،
از سقف گالری ها آویزان ست!؟


پروانه ها دیگر رنگ ها را نمی شناسند!


و زنبورهای عسل که به لانه باز نمی گردند!


و این مهری، که مجازی ست
گرمایی ندارد؛


اما من از درون گُر گرفته،
و دست و پایم یخ زده است.


                                          پژواره



| - نظر(5) | پژواره | 2/5/1389 |

تمثیل | 12:15

                  گفت : دنیا را  ببین  زیبا  بود،

                  گفتمش زشت ازبرای ما بود،


                چشم من زیباترین چیزی که دید،

                شعر  نیما بود  و  عارف با  امید،


                 عارف  از  جرم  پدر  دیوانه  شد!

                 با خوشی های جهان بیگانه شد،


                  جان  نیما را گرفت  افسانه اش،

                  ثالث هم آتش گرفتی خانه اش،


               بآن همه گرمی که آن کاشانه داشت،

                او  زمستان  را در آن  خانه  نگاشت...


                                                                  بهار1389 (پژواره)


| - نظر(5) | پژواره | 25/4/1389 |

                                 خداوندا اگر روزی رَسَد
                                دستم به آن زنجیر دادت،
                               می شَوَم یک پهلوان پنبه
                                       و آن زنجیرِ را،
                                 حلقه حلقه می دِرانم!
                                   تا یکی آید و پرسَد،
                                            هان!
                             ای دیوانه ی زنجیر گسسته!
                                  در کجا گم کرده ای
                                        زنجیر خود؟
                            کآمدی زنجیر داد حق بُریدی؟
                                             ...
                                           ببین!
                                زنجیرِ ، خود، بر گردنم،
                                    با یوق بستندم!
                              زآنکه داشتم بهرِ این مردُم
                                  که حرف اول دردم
                                 نمودن معنی ی دنیا
                                   و حرف اول رنجم
                                        به، رقص!
                                            ...
                                  ای خدا بر دل مگیر
                                       دیوانه ام!
                                     خلق را بنگر
                             چگونه گرم دانس هستند
                                   و محو معرکه!!!
                                          نه!
                              نفهمیدن که رای  رنجم
                                    و دالی ز درد.
                                آخ چه تنها مانده ام
                                      آرِزو بر دل
                          نمودم کِز در این بیغوله ی تار،
                                     و التماس
                         تا گسیل داری برایم جانستان
                         من اسیر روزم و هر شب بَرَد
                        کفتار مستی توله های لاغرم،
                                    پس خدایا!
                        تو نمی خواهی بگیری انتقام؟
                             از من که پاره کرده ام
                                   زنجیرِ دادت؟!
                                         ...
                                 آری می پذیرم
                                 گویی فرمودی:
                      که رحیمی و و کریمی و وهاب،
                          پس بیا در ها همه بسته
                                      شدند،
                            یک دری از خاک برایم
                                      باز کن،
                                    ای مرادم
                              تا ابد گردم مریدت
                                    واسلام..
.

                                                             (پژواره)

| - نظر(2) | پژواره | 27/3/1389 |

 

کاشِکی داشتم روانی، با دلی،

 

تا خلیل آسا، به قربانت کنم،

 

چون هنوز هم تو برایم، کعبه ای!

 

 

بی روانم، دل گریخته از قفس،

 

دل اگر زندانی ی این سینه بود،

 

روُ به کعبه، خون از ،او، می ریخِتم،

 

تا کنم دِینَم ادا، ای قبله گاه!...آه...!

..................

تقدیم به کسی که پس از سال ها،

هنوز در صدر صفحه ی افکارم قرار دارد!

پژواره


| - نظر(3) | پژواره | 25/3/1389 |

گمنامی | 04:54

                     دل رفته، چه می گرید برایم،

                       به بالای مزار خنده هایم،

                    به من گوید که ای دربند غربت،

                    کند ایزد غمت کم،خنده، رحمت،

                     به جز من که جوانمرگانه مردم،

                   زبس از کس سم از پیمانه خوردم،

                     نمانده کس برایت ای پریشان!

                  به غیر از اشک و درد همراه وجدان،

                   خبر دارم درونت آش و لاش است،

               سخن هایت همه،ای وای و کاش است،

                     و می دانم به کل آواره هستی،

                    دگر پس می زنی بیماره هستی،

                    و دانم هستی از ماندن پشیمان،

                       ز تنهایی، ولی از تن گریزان!

                    و می دانم که بیداری، ولی خواب،

                     شدی از خواب کابوسانه بی تاب،

                         خموده، نا امید و دردمندی،

                       ز جور هر کس و ناکس نژندی،

                     دلت در شورش است و شور باری،

                          مکن دیگر؛ برای رفته زاری،

                      تو گمنامی و در گمنامی ی خود،

                       شدی مفقود در ناکامی ی خود،


                    تو از بس کی کشیدی رنج و سختی،


                      ز بس همواره از ناکس شکستی،

                        ز بس دیدی خودآرایی و پستی،

                       ز بس ماندی به زیر خط سستی!

                       فراموشی گرفتی، شعله ور ریش،

                      ز خود پرسی که ای بیچاره درویش!

                          تو کیستی کآنقدر یارای داری؟

                         تو شاید، رستمی؟ اسفندیاری؟!

                           شدندآنان ز ده و چار خان پیر،

                         تو که اندر زیر خط افتاده ای گیر...؟

                         شدی از جان  تلخ خویشتن سیر،

                            ز جور خان نو و کهنه دلگیر؟!

                            تو کز بی خوانی و نامهربانی،

                            شدی ناکام و گردیدی روانی،

                           تو پولادی که اینگونه به گردی؟
                  
                        عجب! کز این همه سختی نمردی!


                            ...دل خاکسترم شاید ندانی،

                          شدم از فاصله، مجنون و جانی...!

                          دلم! ای گم شده دنبال مقصود،

                          به فکرت زنده ام؟ اما شدم دود.

                                                                               ...............

                                                                                    (پژواره)


| - نظر(4) | پژواره | 31/2/1389 |

چه دردآلود و وحشتناك! نمي گردد زبانم تا بگويم ماجرا چون بود. دريغ و درد، هنوز از مرگ ،نيما، من دلم خون بود... چه بود...؟ اين تير بي رحم از كجا آمد؟ كه غمگين باغ بي آواز ما را باز، دراين محرومي و عريانيء پاييز، بدينسان ناگهان خاموش و خالي كرد، از آن تنها و تنها قمري محزون و خوشخوان نيز؟ چه وحشتناك! نمي آيد مرا باور...


م-امید


| - نظر(0) | پژواره | 28/2/1389 |

-سلام.
فرهنگ > ادبیات  - نیما در مقاله «ارزش احساسات»، تنها شاعری نیست که هدف نهایی‌اش تغییر ساختارهای شعری باشد، بلکه در مقام هنرمند خواستار تغییر در همه زمینه‌های هنر معاصر است.

احمد عطارزاده: در بخشهای پیشین به تأثیر نیما بر سنت نوین شعری در زبان فارسی و نوع نگاه او به قواعد و موازین شعر کلاسیک پرداختیم؛ نکاتی که به هر روی ما را به این جایی که هستیم می‌رساند، یعنی جایی که باید نقش نیما را به عنوان پدر شعر نو بپذیریم و بر این مدعا که ادعایی به‌حق است، در مسیر تاریخ صحه بگذاریم.

چه خلاف این مدعا را نیز می‌توان به زبان‌های گوناگون موجه جلوه داد، اما سببی برای این کار نمی‌توان جست، جز اینکه طرفِ مدعی، در پی نوع دیگری از قواعد و تاریخ نویسی باشد که این نیز در این امر، خاص و برجسته شدنی نیست.

نقش نیما در تاریخ ادبیات فارسی و در تاریخ معاصر ایران، آنقدر پر فروغ است که به سادگی نمی‌توان بر جایگاه او خدشه‌ای وارد کرد. آثار قلمی نیما چه در مقام نقد ادبی و چه در مقام شعر، همه و همه در یک جهت حرکت می‌کنند و محقق و پژوهشگر بی‌طرف، نمی‌تواند به نتیجه‌ای جز آن نتیجه‌ای که تاریخ ادبیات رسیده، برسد. یعنی نیما چه دوست داشته باشیم و چه دوست نداشته باشیم، فارغ از تمام گرایشات سیاسی و فرهنگی، پدر شعر نو فارسی است.

مشهور این است که طرح و پی ریزی قواعد جدید شعر نو فارسی را به نیما نسبت داده‌اند، اما اینکه نیما مانیفست نوشته باشد و بعد مدعی شده باشد که مانیفست شعر نو نگاشته را جایی ندیده‌ایم و همین امر نگارنده را به تحقیق بیشتر مجبور کرد. - جبری که چه خوش به جان نشست. - درست که نیما ادعای مانیفست نویسی نکرده بود، اما ادعاهای بزرگتری را ضمن نوشته هایش مرتکب شده است که از چشم خواننده تیز بین دور نخواهد ماند.

نیما بیش از اینکه شعر ساخته و نوشته باشد، درباره شعر نوشته است. درباره شعری که ارزو داشت جای شعر کهنه فارسی را بگیرد، اما در همان جایگاه و منزلت باشد، نه در مقامی نازل و پست‌تر از آن. نیما در «حرفهای همسایه» و «ارزش احساسات و مقدمه افسانه» و در «مجموعه نامه هایش» که به کوشش طاهباز جمع آوری شده است و در «یادداشتهای روزانه» به کرات از قوانین و قواعدی حرف می‌زند که ابتکار خود اوست. قواعدی که در آغاز کار انچنان بدیع و غریب بود که جز مخالف سازی برای نیما کار دیگری نکرد، اما اکنون همان قواعد تبدیل به سنت شعر نو شده‌اند.

سنتی که برخلاف سنت شعر کلاسیک، حرف تازه را برمی‌تابد و درهایش را به روی خلاقیت نبسته است. به تأکید نیما، باید که در این راه ابتکار داشت و خلاقیت، بر این قواعد چیزهایی افزود و این قواعد ختم کلام شعر فارسی نیستند، بلکه نقطه آغازین شعر نو هستند و باید که در پس این قواعد مدام به جلو در حرکت بود و حرفهای تازه زد برای تازگی شعر و مطابقت با محیط زیست و اجتماعی شاعر.

نیما در نامه‌های مختلفی که به دوستان و خانواده‌اش نوشته است حرفهایی زده که در چارچوب همین قواعد مذکور می‌گنجند. در نامه به همسایه، شاعران جوان و ادبیات کاران را مخاطب قرار می‌دهد و بیشتر این قواعد را نظم می‌دهد برای آیندگان، آیندگانی که همیشه مورد نظر نیما بوده‌اند، اما آنجا که نیما همه حرفها و حرف آخر را می‌زند مقاله «ارزش احساسات» است، مقاله‌ای که بیشتر به مانیفست می‌مانست و همین مقاله است که باعث شد مدعی شویم که نیما اولین مانیفست شعر نو را نگاشته است.

نیما در «ارزش احساسات» تنها شاعری نیست که هدف نهایی‌اش تغییر ساختارهای شعری باشد، بلکه در مقام هنرمند به معنای تام ظاهر می‌شود و خواستار تغییر در همه زمینه‌های هنر معاصر است.

او هنرمندی است فرا‌ملی، علاوه بر تاریخ هنر ایران تاریخ هنر جهان را نیز به‌خوبی می‌داند. دست به مقایسه می‌زند و بر خلاف سنت معمول آن زمان و اکنون ما، که روشنفکر تنها نقد می‌کند و کم پیش می‌آید که راه کاری برای بیرون رفتن از شرایط موجود و تغییر آنچه که هست ارائه کند.

نیما نه تنها آسیب شناسی می‌کند که راه کار نیز می‌دهد. تغییر، تمام آن چیزی است که نیما می‌خواهد. او فرزند مشروطه و دوران تجدد است ولی این بدان معنی نیست که آیندگان او را به جایگاهی که حق اوست نشانده‌اند، بلکه او خود و از ابتدا می‌دانست قرار است بر کدام کرسی و مقام در تاریخ تکیه بزند.

بر خلاف نثر ساده نیما در بیشتر نوشته هایش، او در مقاله ارزش احساسات راحت سخن نمی‌گوید و این بدان معنا نیست که این مقاله همه فهم نخواهد بود، مفاهیم تاریخی و فنی را با زبانی ساده بیان می‌کند، اما این بار دیگر مخاطب برنمی‌گزیند که همگان طرف سخن اویند.

ایران، فرهنگ و هنر فارسی مخاطب اوست. درباره احاطه نیما بر تاریخ هنر غرب در بخش نخست این نوشته سخن گفتیم و دیگر نیازی به تکرار نیست، آنچه باید در اینجا بدان اشاره کرد کلیت این مقاله است که به زعم ما، اولین مانیفست شعر فارسی است. مانیفستی به امضاء نیما، البته کم نبودند شعرایی که بعدها در تأیید این نوشته امضاء ضمنی خود را به آن اضافه کردند و به احترام نیما کلاه از سر برداشتند.

نیما هنرپیشگان را «نمایندگان درست و دقیق زمانهای معلوم تاریخی» می‌داند. آنها را مطابق با شرایط اجتماعی زمان حیاتشان می‌سنجد و تغییر الگوهای هنری را در گرو تغییر شکل زندگی اجتماعی می‌داند.

او از مارینی سخن می‌گوید و بیانه‌ای که با کمال جسارت در روزنامه منتشر کرد و مخالفانش را در مقابل وظیفه‌ای که بر عهده داشت نادیده گرفت. همین اشاره نیما می‌تواند در کنار اشارات دردمندانه او در مقالات و نوشته‌ها و نامه‌های دیگرش قرار داد و به ‌خوبی فهمید که او برای خودش مقصدی تعیین کرده است و در راه رسیدن به این مقصد مطابق سنت باید که نوشته‌ای جامع داشته باشد تا تمام موازین خود را در آن نوشته بوضوح مشخص کند.

این نوشته به زعم نگارنده همین مقاله ارزش احساسات است. نوشته‌ای که از هر بیاینه و اعلامیه‌ای کامل‌تر و منسجم‌تر به نگارش درآمده است. نوشته‌ای که بحق می‌توان آن را اولین مانیفست شعر نو فارسی دانست، همان متنی که نیما به مخاطبانش در مقدمه اولین چاپ افسانه، نوید می‌دهد، کامل‌ترین متن نیما در قواعد و اسلوب جدید.

او در این مقاله خواستار تغییر است، تغییری که خود او دست به کار آن شده است و دیگران را تشویق می‌کند به اعمال آن. در نوشته‌های دیگرش او تنها به اشاره بسنده می‌کند و از تمام کردن سخن اجتناب می‌کند.

دلایل این کار را هم می‌توان مدل تجربی کار نیما دانست و هم نبود فضای مناسب برای بیان حرفهای نو. گویی نیما در این مقاله دست از همه محافظه کاری‌ها بر می‌دارد و یکباره به دل تمام سنتی می‌زند که ریشه هایش با گوشت و استخوان مردم پیوند خورده است. نمی‌هراسد که تیشه به ریشه مردم زدن عواقب بدی برایش داشته باشد.

حجت برای او تمام شده است و حالا دیگر وقت آن رسیده که علاوه بر نوع دیگر شعر گفتن و نوع دیگر حرف زدن، دستگاه ساخت و این دستگاه را با تمام زیر و بمش در معرض نمایش گذاشت.

نیما در این مقاله از زندگی جدید و ملزومات آن سخن می‌گوید و ضرورتی که هنرپیشه را به تغییر وامی‌دارد. ایده رهایی از بندهای دست و پاگیر و خنک قواعد عروضی را مطرح می‌کند و نمونه‌ها و مدل‌های به سرانجام رسیده را هم در غرب عالم شاهد مثال می‌آورد.

در ضمن مقاله و با همین مواضع، نیما جملاتی می‌اورد بدیع، جملاتی که تنها در بیانیه‌ها و کتابهای قانون جنبش‌ها و نظام‌های نو یافت می‌شود. جملاتی در شکل حکم و قانون کلی. او مدعی می‌شود که شاعر و هنرمند معاصر باید با زندگانی امروز و طبیعت هماهنگی کامل داشته باشد، همانطور که هنرمندان زمانهای دور و باستان نیز چنین کرده اند.

نیما در ادامه، سنت نقد ادبی را نیز در تاریخ ایران مورد بررسی قرار می‌دهد و اینکه اسلوب نقد جدید ادبیات فارسی وامدار مقررات کلاسیک و آثار ادبیات قدیم است و هیچ سنخیتی با جریانهای جدید ادبیات جهان و ایران ندارد.

به عبارتی می‌توان نیما را یکی از اولین منتقدان ادبی مدرن نیز به شمار آورد اگر نخواهیم ادعا کنیم که اولین آنها بوده است. این بحث مجال دیگری می‌طلبد و وقتی مغتنم، اما نیما در همین مقاله و پنج مقاله دیگر که ادامه آن آورده است به ترتیب به نکات مهمی اشاره می‌کند که نشان از تسلط نیما دارند بر موضوعی که از آن سخن می‌گوید.

نیما به اهمیت موضوعی که دست به کار آن شده است وقوف کامل دارد و در مقدمه ی نخستین چاپ «فریاد» می‌گوید: «من به کاری که ملت بدان محتاج است اقدام می‌کنم. در هر حال نوک خاری هستم که طبیعت مرا برای چشمهای علیل و نابینا تهیه کرده است.» این جمله‌ها هر خواننده صادقی را وامی‌دارد که به اهمیت نقش نیما در شکل گیری شعر نو مهر تأیید بگذارد و به رسم احترام در برابر چون اویی سر تعظیم فرود آورد که تاریخ و بشریت همیشه مدیون انسانهای بزرگ است و افتخار هر ملتی به همین مفاخر است.

نیما به تکرار از اهمیت نقش اجتماعی شاعر سخن می‌گوید، از اینکه شاعر، استاد و هنرمند باید به کار دیگران بیایند و از وظیفه هنرمندی سخن می‌گوید، تعهد هنرمند به جامعه را مدام گوشزد می‌کند و در جای جای نوشته‌های او با این مفاهیم مواجه می‌شویم.

تا اینکه در «ارزش احساسات» حرف آخر را می‌زند و دلیل می‌آورد برای ارتباط پیوسته بین کار هنرمند و محیط زیست اجتماعی او، تاریخ را گواه می‌آورد و مثال می‌زند و از جمله‌های کوتاه درمی‌گذرد و یکبار و برای همیشه برای ادعایش که ختم می‌شود به تغییر و شعر ساختن از نوعی دیگر، دلیل می‌آورد.

شعر را ناشی از زندگی می‌داند و می‌گوید:« دنیا تمام نشده، شعر هم نمی‌تواند تمام شده باشد.»نیما برای برقراری نظمی که ناظم آن خود اوست، از منطقی استفاده می‌کند که برای اذهان بشر غریب نیست. لااقل برای ذهن پرورش یافته در غرب.

این اتفاقات را می‌توان ناشی از بسیاری از عوامل دانست که مهمترین آنها با نگرش نیمایی مسائل اجتماعی عصر نیماست. شکل گیری اندیشه‌های تجددخواهانه، ورود مکاتب مختلف فکری و جریانهای سیاسی فعال و منفعل حاکم، همه و همه باعث می‌شود تا ذهن حساسی چون نیما به فکر فرو ‌رود و تلاشی بیشتر از دیگران انجام بدهد تا شوق ملی گرایی را که در حال شکل گیری بود به مقصدی برساند و شعر فارسی را که نماد و هویت ایران بوده و هست را به مقام و جایگاه اصلی‌اش بازگرداند.

او در پی رنسانس شعر فارسی بود. می‌توانیم بگوییم رنسانس زیرا زمانی شعر فارسی بر قله ادبیات جهان جای داشت و بی‌رقیب استعاره و کنایه و تمثیل می‌ساخت که نماد اخلاق و منش و زیست ایرانی- اسلامی بود و سعی داشت تا الگویی بسازد برای دیگران که شاید فقیر‌تر از ما بوده باشند و امروز مدعی تمدنی هستند که ما فقرش را خودمان احساس می‌کنیم و نیازی نیست کسی به گوشمان بزند که چه چیزهایی نداریم. نیما در این فضا رشد کرده بود و انگیزه‌های بسیاری داشت برای ساختن ساختاری نو و درخور اسم و صفت فارسی.

چرا نیما پدر شعر فارسی است؟ چرا نیما بنیان ‌گذار شعر نو فارسی شناخته می‌شود؟ و یا چرا مقاله ارزش احساسات او مانیفست شعر نو باید باشد؟ پیش از نیما شعرایی که این ضرورت را - ضرورت ظهور شعر نو- احساس کرده‌اند کم نبوده‌اند و تلاشهایی هم در این راستا انجام داده اند. از تغییر موضوعات و مفاهیم شعر کلاسیک گرفته تا دست کاری طول و عرض عروض شعر کلاسیک، پس چرا نباید آنها را پدران شعر نو به شمار آورد؟

درست که تلاش‌های این شاعران را نمی‌توان نادیده گرفت و نیما نیز فرزند همین فرهنگ و سنت است، نیما در همین فضا رشد یافته، جامعه‌ای که زمزمه‌های تغییر در آن از دور به گوش می‌رسد و جوان ما با همین مفاهیم بزرگ می‌شود. حرفهایی از تغییر زده می‌شود، اما تغییری رخ نمی‌دهد.

اتفاقاتی هم که در راستای تغییر رخ می‌دهند آنقدر خام و دست اولند که نمی‌توان آنها را منادیان و پیشروان تغییر برشمرد. به عبارت دیگر هیچ کدام از آن شاعران جریان ساز نبوده اند. هیچ کدام نخواسته‌اند و شاید نتوانسته‌اند که بار سنگین جریان سازی را بر دوش بکشند. اینکه جریانی در طول تاریخ شکل می‌گیرد، قطعاً به یکباره و بی‌پشتوانه نیست، اما همیشه کسی باید پیدا شود که بار تمام مسئولیتها را به دوش بکشد.

در این مورد خاص هم دیگرانی پیش از نیما و هم عصر خود او دست اندر کار ایجاد این تغییرات بوده اند، اما هیچکدام نیما از اهالی یوش نبوده اند، چه اگر بودند نوبت به نیما نرسیده بود. اما نمی‌توان و نباید از نقش آنها نیز غافل شد. به هر حال وجود آنها به عنوان هم سنگران نیما در جبهه تغییر، بسیار حائز اهمیت بوده است و اگر چنین افرادی وجود نمی‌داشتند چه بسا اندیشه‌های نیما جز مخالفت چیزی عایدش نمی‌شد و بی‌که به گوش کسی برسد در گورستان تاریخ دفن می‌شد.

همانطور که نیما به حق از بزرگان این افراد به نیکی یاد می‌کند و در همین بیانیه «ارزش احساسات» از آنها نام می‌برد. از دهخدا، عشقی، بهار، وفا، خانلری و دیگران نام می‌گیرد و ضمن بیان نقش و اهمیت آنها، نقاط ضعفی را که در کارشان می‌بیند به زبان میآورد تا دلیل نا کافی بودن فعالیت‌های آنها را نیز برشمرده باشد و در یک جمله بیان می‌کند که "روی هم رفته ادبیات شعری ما شور و جرئت کافی برای درهم شکستن سدهای قدیم به خرج نمی‌دهد." اما چه کسی این جسارت را داشت که تبر را در دست بگیرد و خود را هدف تمام تیرها بسازد. اینکه فضا به شکلی حماسی ترسیم می‌شود نه از روی اغراق که برای درک هر چه بهتر واقعیت است.

در زمان ما هم، شاهد هستیم اندیشه‌های نوظهوری را که نیامده و در همان نطفه خفه می‌شوند یا خفه می‌کنندشان. این همان فضایی است که نیما تجربه کرده است. به عنوان یک انسان تا چه میزان می‌توان زخم زبان و تحقیر و تمسخر را تحمل کرد؟

چرا شعرای پیشین چنین کاری نکرده‌اند را در دو جواب می‌توان خلاصه کرد، یا به آن جایگاه و مقامی از نظر فکری نرسیده بوده‌اند که مدعی چنین تغییراتی بشوند یا جسارت و شهامت چنین کاری را نداشته‌اند.

نیما به‌خوبی از عهده هر دوی اینها برآمده و حرفهایی برای گفتن دارد، تمام ساختار کهنه را هدف قرار می‌دهد، مدعی تغییر از هر جهت می‌شود و نه صرف تغییر در مفهوم یا فرم. همه چیز را باید تغییر داد. جسارت و شهامت را هم می‌توان در صبر و سکوت نیما تفسیر کرد.

او به کاری که می‌کند ایمان دارد و پا از حقیقتی که به آن ایمان دارد پس نمی‌کشد. همین می‌شود که نیما پدر شعر نو فارسی می‌شود و بر اوج قله شعر نو نامش را برای همیشه جاویدان می‌کند و دیگران در گرگ و میش این تغییرات سایه‌ای برای خود دست و پا می‌کنند.

این یعنی همان جریان سازی، یعنی بتوانی آبهای باران که قطره قطره و منفک از یکدیگر در دامنه کوه جریان دارند را یکی کنی و سیلی بسازی که خاک مرده را از دامن شهر بشوید و جانی دوباره به شهر بدهد. قطعاً چنین کاری آسان نیست، کم نیست‌اند موانع طبیعی و مصنوعی که با آن مواجه می‌شوی، اما فرق چنین انسانی با دیگران در همین است. در این که می‌تواند کاری را به سرانجام برساند، اتفاقی جدید را پایه ریزی کند، اتفاقی که زمستان اندیشه را بهار است.

این همان اتفاقی است که در مانیفست نیما رخ می‌دهد. نیما در مقاله «ارزش احساسات» به یکباره چون سیلی بر پیکره پیر ادبیات فارسی و هنر کلاسیک فرود می‌آید، تمام ادعاهای پراکنده خودش را جمع می‌کند، از تجربیات دیگران وام می‌گیرد و تاریخ هنر جهان را به یاری می‌طلبد تا برای یکبار حرف آخر را زده باشد.

«ارزش احساسات» تمام فاکتور‌های بیانیه و مانیفست یک جنبش ادبی را داراست، به جز ادعایی که نیما نداشته و نامی که برایش نگذاشته؛ تاریخ و آیندگان و خوانندگان که ما هستیم اما به‌خوبی می‌توانیم چنین ادعایی داشته باشیم تا نیما را در جایگاهی که هست، بیشتر و واقعی‌تر قدر بنهیم.

مدحی که به ذم می‌ماند
در میان کتابهایی که درباره شعر نو فارسی و بخصوص درباره نیما به رشته تحریر درآمده‌اند کم پیدا می‌شوند مولفانی که معترف نبوغ و بلوغ نیما نباشند. از «نیما مردی بود مردستان» و «پیرمرد چشم ما بود» گرفته تا کتابها و مجموعه‌هایی که به نام او گردآوری شده اند، همه و همه نقش نیما را چه در فن شاعری و چه در پایه‌گذاری اولین خشت‌های دیوار بلند شعر نو، ستوده‌اند.

در کتابهایی هم که صبغه تاریخی دارند و نگاهی تاریخی به جریان شعر معاصر فارسی داشته‌اند هم این نگاه به‌خوبی به چشم می‌خورد. «از صبا تا نیما» و «طلا در مس» هر دو اشاره‌هایی مفید و درخور نام نیما به او داشته اند.

کلیت مطالب این کتابها در راستای توضیح و تشریح جایگاه نیماست به عنوان پرچمدار شعر نو، نقدی هم اگر هست از روی غرض نیست که هیچ انسانی کامل نیست. به هر رو ممکن است استادانی یافت شوند که ساختمان نیما را بهتر از خود او شناخته باشند و بتوانند کاستی‌های نیما را از بین نوشته هایش بیرون بیاورند و به نمایش بگذارند.

اسمش را هم می‌توان نقد گذاشت که نباید اسطوره سازی کنیم از مفاخرمان، آنها هم انسان‌اند و جایزالخطا. اما برخی از قضاوتها و گفتارها به ناحق و شاید از روی آگاهی نداشتن شکل می‌گیرند و نشر می‌شوند.

برای مثال همان موضوعی که اخوان در مورد تبحر نیما در شعر ساختن به اسلوب کلاسیک مطرح کرده بود و در بخش پیشین به آن اشاره شد. در کتابی که تمامیتش دفاع و مدح نیماست با چنین اتفاقاتی هم روبه‌رو می‌شویم که تکه‌های شاید ناچیزی را از شخصیت شعری نیما کم می‌کنند و گمان نمی‌برند که جوان و نوجوان ما که مشتاق ادبیات است با چنین نوشته‌هایی ممکن است به اشتباه بیافتد و قضاوتی نادرست از نیما در ذهنش نقش ببندد.

موضوع بخش فعلی، اما اخوان و کتابش نیست که به حد کفایت در بخش قبلی به این نکته پرداخته شده است.

سیر میان نوشته ‌های نیما و نوشته‌های درباره نیما ما را به کتابی رساند که خواندنش غنیمتی بود. _این هم از لطایف خواندن نیماست. _ کتابی که بد نیست ابتدا درباره آن و نگرشش هر چند کوتاه، تعریفی ارائه بدهیم تا هم دوستداران شعر نو را منبعی معرفی کرده باشیم و هم مطلب دست شما بیاید که ماجرا و بهانه نگارش این بخش چیست.

کتاب «طلیعه تجدد در شعر فارسی» به قلم دکتر احمد کریمی حکاک و برگردان مسعود جعفری به دست مخاطبان فارسی زبان در ایران رسیده است. این کتاب یکی از جدی‌ترین و مهمترین منابع پژوهش در مسیر ظهور اندیشه‌های تجددخواهانه در شعر فارسی است.

دکتر کریمی با نگاهی منسجم به بررسی عوامل تأثیرگذار و بیرونی بر سنت شعر فارسی می‌پردازد و تأثیرات اجتماعی را بر شاعران به دقت موشکافی می‌کند. اگر نخواهیم بگوییم که اندیشه منحصر به فرد است، باید اشاره کرد که به گفته خود کریمی حکاک، او از اندیشه‌های باختین و لوتمان برای هرچه بیشتر منسجم کردن اثرش و اندیشه‌اش استفاده کرده است.

برای مقایسه نگاه کریمی با نیما کافی است که به این چند خط از مقدمه کتاب او اشاره کنیم: "تصور می‌کنم اکنون مناسب است طرح کلی الگویی نظری را ترسیم کنیم که مبنای بحث ما در طول کتاب خواهد بود. آشنایی با این موضوع، در درجه اول، به ما امکان می‌دهد که دگرگونی شعر را روندی اجتماعی در نظر آوریم که شامل مراحل مختلفی است و به‌تدریج تکامل می‌یابد و دیدگاهها و رویکردهای گوناگونی را در بر می‌گیرد."

همین چند سطر کافی است تا یکسو بودن دیدگاه کریمی با نیما آشکار شود. این درست همان چیزی است که نیما در ارزش احساسات در پی مستدل کردن آن و یا به عبارتی ساخت الگوی ایرانی و فارسی آن است.

کریمی از آغاز دوران تجدد خواهی می‌آغازد و شخصیت‌های شعری مهم را از منظر شخصی خودش بررسی می‌کند و در این کار استادانه قلم می‌زند تا به ربع پایانی کتاب می‌رسد و وقت سخن گفتن از نیما را مغتنم می‌شمرد. اما در پرداخت این فصل از کتاب با تمام استادی و مهارتی که به خرج می‌دهد از لحاظ منطقی ایرادی بر او وارد است.

در ابتدای فصل مربوط به نیما با عنوان «تکوین سنت ادبی نو» نتیجه‌ای را مطرح می‌کند و در ادامه در پی یافتن مقدماتی است که به چنین نتیجه‌ای منتج شوند. گویی نتیجه را به ما بدهند و مقدمات را از ما توقع کنند.

در این حالت تنها در صورتی گزاره ما صحیح است که مقدمات ما ضرورتا و در هر حالتی ما را به این نتیجه برسانند. اما با بیان مقدمات مخاطب به جایی می‌رسد که نتیجه نیست و شاید اگر نگوییم نتیجه‌ای عکس را به دست می‌دهد، لااقل نتیجه‌ای خلاف فرض اصلی به ما می‌دهد. البته از همان آغاز هم کریمی منکر نقش نیما به عنوان پرچمدار اصلی شعر نو و تجدد در شعر نیست، اما او را دنباله جریانی می‌داند که پیش از او آغاز شده بود و نیما آن را به کمال رسانده است.

او مدعی می‌شود که فرایند تجدد در شعر فارسی حاصل کار چند نسل از شاعران است و با نیما به اوج شکوفایی خود می‌رسد. فصل‌های پیشین را هم به تشریح همین کارها و تلاش‌ها پرداخته است.

او نقش کارهای امثال لاهوتی، رفعت، عارف و دهخدا را در سیر تجدد ادبی اساسی می‌داند اما قبول دارد که هیچکدام از آنها نتوانسته‌اند که جریان ساز باشند. به هر حال بخش اول از فصل مذکور این حس را به مخاطب القاء می‌کند که نیما در ادامه یک جریان قرار دارد و جایگاه امروز او باارزش‌تر از آن چیزی است که او واقعاً بوده است.

هم ما و هم دیگرانی که دستی بر آتش ادبیات دارند، نقش پیشینیان و فعالیتهای آنها را نادیده نمی‌شماریم که در مقابل تاریخ و بزرگانش باید راست و با احترام ایستاد، اما این دلیل نمی‌شود که از قدر نیما به عنوان پدر شعر نو فارسی بکاهیم.

( ادامه مطلب )



| - نظر(1) | پژواره | 27/2/1389 |

خواستم بگويم، كه فاطمه دختر محمد است... ديدم كه فاطمه نيست... خواستم بگويم كه فاطمه همسر علي است... ديدم كه فاطمه نيست... خواستم بگويم كه فاطمه مادر حسين است... ديدم كه فاطمه نيست... خواستم بگويم كه فاطمه مادر زينب است... باز ديدم كه فاطمه نيست... نه اين ها همه هست؛ و اين همه فاطمه نيست... فاطمه، فاطمه است... "دكترعلي شريعتي" شهادت مظلومانهء حضرت زهراي مرضيه (س) تسليت...

موضوع: سخن... | - نظر(2) | پژواره | 26/2/1389 |

چون بوم بر خرابه دنيا نشسته ايم، اهل زمانه را به تماشا نشسته ايم. بر اين سراي ماتم و در اين ديار رنج، بيخود اميد بسته و بيجا نشسته ايم.

( ادامه مطلب )



| - نظر(0) | پژواره | 26/2/1389 |

اگر ماه بودم، به هر جا كه بودم، سراغ تو را از خدا مي گرفتم. وگر سنگ بودم، به هر جا كه بودي. سر رهگذار تو جا مي گرفتم. اگر ماه بودي-به صد ناز -شايد شبي بر لب بام من مي نشستي، وگر سنگ بودي، به هر جا كه بودم، مرا مي شكستي، مرا مي شكستي!!!

موضوع: آثارشعراءصاحب سبك | - نظر(1) | پژواره | 25/2/1389 |

اي مرغ آفتاب!

زنداني ی  ديار شب جاوداني ام

يك روز از دريچهء زندان من بتاب...!

مي خواستم به دامن اين دشت،

چون درخت -بي وحشت از تبر-

در دامن نسيم سحر غنچه وا كنم.

بادست هاي بر شده تا آسمان پاك،

خورشيد و خاك و آب و هوا را دعا كنم.

گنجشك ها به شانه ی من نغمه سر دهند،

سرسبز و استوار،

گل افشان و سربلند،

اين دست خشك غم زده را باصفا كنم.

اي مرغ آفتاب!

از صداي هزار غنچه يكي نيز وا نشد!

دست نسيم با تن من آشنا نشد.

گنجشك ها دگر نگذشتند از اين ديار...

آن برگ هاي رنگين،

پژمرد در غبار،

واين دشت خشك غمگين،

افسرد بي بهار...

اي مرغ آفتاب!

با خود مرا ببر به دياري كه همچو باد،

آزاد و شاد،

پاي به هر جا توان نهاد!

گنجشك پر شكستهء باغ محبتم،

تا كي در اين بيابان، سر زير پر نهم؟

با خود مرا ببر به چمنزارهاي دور، شايد

به يك درخت رسم،نغمه سردهم...!

 من بي قرار و تشنهء پروازم،

تا خود كجا رسم به هم آوازم...!

اما...بگو كجاست؟

آنجا كه،

زير بال تو -در عالم وجود-

يك دم به كام دل.

بالي توان گشود،

اشكي توان فشاند،

شعري توان سرود...!

(مشیری بزرگ)


| - نظر(0) | پژواره | 23/2/1389 |

دور از نشاط هستي و غوغاي زندگي، دل باسكوت وخلوت غم خو گرفته بود، آمد،سكوت سرد وگرانبار راشكست، آمد،صفاي خلوت اندوه را ربود.

( ادامه مطلب )



| - نظر(1) | پژواره | 21/2/1389 |

گفتم براي آن كه بماند حديث من، آن به كه نغمه ها زغم عشق سركنم. غيراز سرود عشق نخوانم به روزگار، وز درد عشق،سوز سخن بيشتر كنم.

( ادامه مطلب )



موضوع: آثارشعراءصاحب سبك | - نظر(0) | پژواره | 21/2/1389 |

غربت موهم

 


زنگِ درگاهِ حیاطم

یاورش، شاید گدایی خسته

یا پیله وری واماند باشد،

گاه گه دستی به سهو او را نوازش می کند،

آشنا در شهر خود، احساس غربت می کند،

لیک، گدا و پیله ور نیز بهر این زنگار گرفته

ناز فروشی می کنند!

نامه بر، نان خشکه خر، کودکان پُر شرر،

یا که انگشت نحیف رفتگر،

می کنند خوشحال صباحی این دل تنگ و پکر،

اما دل، در جایِ دیگر غربتی گردیده ست،

خانه ی ویران دل بر دست؛ لرزان مانده ست،

آشنا خاکی کجاست تا؛ بسپُرم ویرانه ی دل را به او؟

سرزمین آشنا هم بهر من دیگر غریبی می کند.

پژواره


| - نظر(3) | پژواره | 14/2/1389 |

   دیگر خشایار شاه مرده!

 

    من از آرامش این بحر آرام،
اسیرِ یک شگفتی گشته ام، تام،

  و می پرسم از این دریای آرام،

  چرا افتاده ای در بُهت و اوهام؟

   مگر از این همه آرام بودن،

  چه دیدی زاین همه ناکام بودن؟

   مباد درد فراموشی گرفتی،

و شاید درد بی هوشی گرفتی،

و از بس کی که آسایش نمودی،

   خود آرایی غرورت را ربودی،

  گمانم کرده ای یک باره توفان،

به هنگامی که شاهنشاه ایران،

   برای اینکه گیرد خاک یونان،

     تو را صد تازیانه دادِ تاوان!

بیا پس خیز و دیگر سرکشی کن،

به آرامش دگر بی ارزشی کن،

  از آن ترسی اگر یک بار دیگر،

  کنی توفان، یکی سردار دیگر،

بگیرد خشم و خواهد خودسرانه،

    زَنَد بر پیکرت صد تازیانه؟!
                ...!
دگر آرامش ات بر سود ما نیست،
سیه تاریم و دیگر پودمان نیست،

و اگر آبستنی، ای زخم خورده،

 به زا، دیگر خشایر شاه مرده،

 ولی او پاسخم را این چنین داد؛

که گشته لب به لب از دردِ بیداد،

 بگفتا گر چنین رام و خموشم،

بدان کآرامش پیش از خروشم،

ببین رخساره ام گردیده چُون برف،

نگه کن پر شده صبرم در این ظرف!

 اگر بینی که رخسارم پریده ست،

و چشمانم چنین از هم دَریده ست،

نشان از شورش و دیوانگی هاست،

   نَوید از آخرِ درماندگی هاست،

   وجودم را گرفته بی درنگی،

  ز تنگی گشته ام مانند زنگی!

   بوَد در اندرونم جنگِ سختی،

میان عیش و نوش و خود پرستی.

                               پژواره


| - نظر(0) | پژواره | 14/2/1389 |

خسته از غربت!

 


خداوندا در این غربـت، شدم دود،
و می بینم که بودم، گشته نابود،

و هر چه اندرین غربت، بمانم،
غبارش می شَوَد افزون به جانــم،

همین دنیا، که گویندش قشنگ است،
مگر جُز آشیانی تــار و تنگ است؟

در این زندان، به جُز خفتو ندیدم۱
در این پستی، به جُز پستو نـدیدم،

مرا بسپَر به کاخِ بی نهایت،

بکُن شادم به دیدارِ ولایت،

شَوَم آزادِ شایــد شاد گــردم،
به رنجوران، بسا فریاد گردم،

اگــــر روزی رُسُد آزاد گــردم،
به هر ناخوانده ای فریاد گردم،

زَنَم فریاد ای ناخوانده، گـوشی!
مرا با تو تبَه کرد عیش و نوشی،

همان عیشی که از بی رغبتی بـود!
همان نوشی که از رغبت، پَتی بود!

۱خفتو=کابوس

(پژواره)


| - نظر(1) | پژواره | 13/2/1389 |

... و دلم | 02:14

                    

بیا بگذر از این ره باوفایم!

بمان در سایه ی یک لا قبایم،

بیاو همچنان درسینه ام باش،
رسدبهر من و تو کاسه ای آش!

بیا با هم رویم بیرون گدایی،
گدایی، بهترست از این جدایی،

بیااین چندساعت راکه داریم،
کنار هم بسوزیم و بباریم؛

بیا،تاچون گذشته های مهتاب،
کنار هم بمانیم و شویم آب،
...
و راهی شد به دنبال مرادم،
بگوش اونرفت ای وای ودادم،
.........................

دل من آب شب مانده نمی خورد،
گرسنه هرشب اش رابام می برد،

نشد یک باره کس،از او برنجد،
نشد یک باره او،بر کس بخندد،

همیشه نیم دل بودش گرسنه،
به یاد تشنگان هی بود تشنه،

همیشه در غم بیچاره ها بود،
حسادت بهر او نا آشنا بود،

سرش سرگرم پرسه و می جست،
وجودش دردبودآهی نمی گفت.

پژواره
۲۴/۴/۱۳۸۹

| - نظر(4) | پژواره | 6/2/1389 |

مادر | 02:00

                مادر کجایی،
در کدام کنج این خرابه خفته ای،
که دیگر لالایی های حزینت شبانهنگام
به نوازش گوش نوه هایت نمی آید؟
دستانم با تمام خستگی خانه را کاوید
خانه خرابه را کاوید،
اما تو نبودی، آواز های تنهایی ات نیز نبود،
کجایی ای مظلوم ترین مادر تاریخ؟
تا پایان نامه ی واژه هایت را،
هنگامی که باران مهر و عاطفه
از آسمان چشمانت می بارید بار دیگر
در گوشم بنشانی که زنده باشی پسرم
من زنده ام تو کجایی تو کجایی؟

مادر نگاه نوه هایت
نگاه همه ی فرزندانت
جستجوگرانه جهان را می کاوند
تا تو را، دست نوازشگرانه ی تورا،
واژه های مادرانه ی تو را،
یک بار دیگر ببیند و بشنوند
که پایانه ی شب را با لالایی های حزینت آذین می بستی...

| - نظر(1) | پژواره | 6/2/1389 |

.                  
من بودم و یک مادرِ پُر رنج و درد
زیرِ امرِ یک پدر،
کز خشم سرآمدِ زمان بود.
مادرم گاهی که خون می خورد
و رنگین چهره بود!
به پدر خط و نشانه می کشید.
کین چنین و آنچنانت می کنم!
.........................

اما من در زیر بارش،
در کنارش خسته بودم.
پدر هر بامِداد می گفت:
بیا ای کوله مرجون!
زودِ باش، چَسبُو، بُوئمی،
وقت تنگ ست!
روُ کرم و مرتضی را کن خبر
در کومه هاشان، ای پسر!

چشم نداری تا ببینی
این همه بر خاک افتاده
سپیدار؟!
بید ها را ننگریدی،
مُرده اند؟!

و دیدم یک خِرَکدارِ غمین
بر دست او یک کاردِ خونین،
کز میانِ بیشه زار می آمد.
زیر لب می گفت:
عجب! ای دادِ بی داد!
چه خری بود!
یادم می آید
که او را جای یک گاری و اسب اش
از مرادعلی خرکدار،
با دو صد ذوق و دو صد خواهش گرفتم!؟
که نفرین بر تبر،
کز سپیدار جان گرفت و
وز منِ بیچاره رنج!؟

چرا رنج؟!
گفت: پس بگذارم که شب آید،
و گرگان
اندک اندک
جانِ از رنجم بگیرند؟!
چون دگر به رنجِ سختِ ما
نمی خورد!
در خیالِ کودکی ام:
راستِ می گفت، از شکنجه،
او هراسان بود...
.....................
.
کوله مرجون=در گویش لری=ابن ملجم مرادی.
چَسبو=تند و تیز.
بُوئمی= بابامی=پدَرَمی.
خِرَکدار= کسی که دارای چهار پایان است و از راه بارکشی ارتزاق می کند.

کرم و مرتضی= دو تا از افراد رنجمند بودند.

(پژواره)

نقد در ادامه مطلب...

( ادامه مطلب )



| - نظر(1) | پژواره | 4/2/1389 |

بيگانه | 02:34

غم آمده،غم آمده، انگشت بر درميزند هرضربهءانگشت او برسينه خنجرميزند اي دل بكش ياكشته شو، غم را دراينجا ره مده گرغم دراينجا پا نهد آتش به جان درميزند، از غم نياموزي چرا اي دلربا رسم وفا؟ غم باهمه بيگاني، هرشب به ما، سر مي زند! [فريدون مشيري]

موضوع: آثارشعراءصاحب سبك | - نظر(2) | پژواره | 4/2/1389 |

دست خالی، دست بی آلایشم،
ای چروکیده، و ای زحمت کِشم،

تا به کی خالی، ولی پر پینه ای؟
تا به کی در اختیارِ سینه ای؟!

تا به کی همواره بر گردی پتی!
از سفر های دراز و نکبتی،

تا به کی در پیشگاه بد نهاد،
کوته گردی شرمسار و نامراد،

زینکه عمری را درازی کرده ای،
باآبروی ما تو بازی کرده ای،

چی نصیبت گشته جز خواهشگری؟
پیشِ هر نا بخردِ چالشگری؟!...

[پژواره]

| - نظر(2) | پژواره | 28/1/1389 |

عزيز يك دانه پاييزي گل من!... اميدم!مقصدم!راهم!پل من! و اي

عصاي احتمالي ام! دلم در تب دوريت گر گرفته است؛ آيا تو دلت

براي من ولرم نمي شود...؟ من فرصت عاشقي را در دنيا آنچنان كه:


( ادامه مطلب )



| - نظر(1) | پژواره | 20/1/1389 |

0

اسطوره بی نشان!

شکل قلم:F
اندازه قلم:  A A  
چیدمان:
رنگ قلم:                      
پس زمینه:                    
اسب ای اسطوره، ای تاریخ ساز،
ای شتابنده تر از یوز و جماز،

بی نشان! ای مظهر اصل و نسب،
راهواری باوقار و با ادب،

ذوالجناح با وفای شاه دین،
توسنی سرکش و گه گاهی متین،

ای براق کهربایی باد پا،
ای تو دل دل مرکب شیرخدا،

در نجابت و شجاعت سمبلی،
هر سبد را وانگهی تو سرگلی،

این اصالت را ز کی آموخته ای؟
برد باری از کجا اندوخته ای؟

از نجابت ذوالجناحی، با وفا!
در شجاعت توسنی در کربلا،

بهر زینب پیک خون بودی و یار،
زینب و طفلان، تو بردی شام تار،

یک زمان زآتش گذشتی بی درنگ،
یک زمان برداشتی کوهی به جنگ!

این تو بودی کز زمان های دراز،
هر امیری را نمودی سر فراز،
.........................

هر مدال افتخاری در جهان،
در گذشته، تاکنون و تا به آن،

حاصل آن خیل آمال تو باد،
زینت آن گردن و یال تو باد...مادرِ پُر رنج و درد
ز

( ادامه مطلب )



| - نظر(4) | پژواره | 20/12/1388 |

سال نوآمد ولي ماژنده ايم؛ از رخ اش،از ژندگي شرمنده ايم؛ او هرازگاهي شود نو،ما،ولي: ژنده وفرسوده هستيم و گلي!

( ادامه مطلب )



| - نظر(0) | پژواره | 15/12/1388 |

سهراب سپهری شاعر و نقاش معاصر ایران در 15 مهر ماه 1307 در کاشان پا به عرصه حیات گذشت.

خود سهراب می‌گوید: «من کاشی‌ام. اما در قم متولد شده‌ام. شناسنامه‌ام درست نیست. مادرم می‌داند که من روز چهاردهم مهر (6 اکتبر) به دنیا آمده‌ام. درست سر ساعت 12. مادرم صدای اذان را می‌شنیده است. در قم زیاد نمانده‌ایم. به گلپایگان و خوانسار رفته‌ایم. بعد به سرزمین پدری. من کودکی رنگینی داشته‌ام. دوران خردسالی من در محاصره ترس و شیفتگی بود. میان جهش‌های پاک و قصه‌های ترسناک نوسان داشت. با عموها و اجداد پدری در یک خانه زندگی می‌کردیم و خانه بزرگ بود باغ بود. و همه جور درخت داشت...»

سهراب پس از طی تحصیلات شش ساله ابتدایی در دبستان خیام کاشان (1319) و متوسطه در دبیرستان پهلوی کاشان (خرداد 1332) و به پایان رساندن دوره دو ساله دانشسرای مقدماتی پسران (خرداد 1324)، در آذر 1325 به استخدام اداره فرهنگ کاشان در آمد.

در شهریور 1327 در امتحانات ششم ادبی شرکت نمود و دیپلم دوره دبیرستان خود را دریافت نمود. سپس به تهران آمد و در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت و هم زمان به استخدام شرکت نفت در تهران در آمد که پس از هشت ماه کار استعفا کرد.

سهراب ابتدا در دهه 1330 به عنوان نقاشی نوپرداز به شهرت رسید، کار شعر را هم از همان ایام آغاز کرده بود. نخستین مجموعه شعر او «مرگ رنگ» در سال 1330 به چاپ رسید. در سال 1332 از دانشکده هنرهای زیبا فارغ التحصیل شد و به دریافت نشان درجه ی اول علمی نیز نایل آمد.

«زندگی خواب‌ها» را در سال 1332 و «آوار آفتاب» و«شرق اندوه» هر دو را به سال 1340 عرضه کرد. در این مجموعه‌های نخستین او گه‌‏ گاه طنین صدای نیما یوشیج به گوش می‏رسید؛ اما مجموعه‌های بعدی یعنی «صدای پای آب»، «مسافر» و به ویژه «حجم سبز» که در سال 1346 انتشار یافت هیچ صدایی جز صدای آشنای خود او نیست؛ هر چند برخی در واپسین شعرهای سپهری رنگی از زبان اندیشه فروغ را دیده و در نتیجه از پاره‏ای جهات شهرت آن دو را قابل مقایسه دانسته‏‌اند.

مجموعه این هفت کتاب به همراه یک کتاب دیگر او به نام «ما هیچ، ما نگاه» که قبلاً نیز منتشر شده بود در سال 1356 یک جا در مجموعه‌ای با عنوان «هشت کتاب» به چاپ رسیده که بعد از آن بارها تجدید چاپ شده است.

شعر سهراب در ابتدا با انکار و انتقاد مواجه شد. شاعران و منتقدان ملتزم پیش از انقلاب، شعر و شیوه شاعری او را نکوهیدند و او را منفی‌نگر، بی‏‌مسئولیت و رویگردان از جامعه و مردم معرفی کردند. اما سهراب بی‌توجه به این نکوهش‏ها و جار و جنجال‏ها به کار خود ادامه داد و سر به شعر و نقاشی خود فرود آورد.

در همین سال در چند نمایشگاه نقاشی در تهران شرکت نمود و نیز دومین مجموعه اشعار خود را با عنوان «زندگی خواب‌ها» منتشر کرد.

آنگاه به تأسیس کارگاه نقاشی همت گماشت. در آذر 1333 در اداره کل هنرهای زیبا (فرهنگ و هنر) در قسمت موزه‌ها شروع به کار کرد و در ضمن در هنرستان‌های هنرهای زیبا نیز به تدریس می‌پرداخت.

سفرهای سهراب به غرب و شرق عالم و دیدار از رم، آتن، پاریس و قاهره، تاج محل و توکیو برای او بیشتر سلوک روحی و معنوی و سیر در انفس به حساب می‏آمد تا گشت و گذار و جهان دیدگی و سیر در آفاق.

پیشتر از آن که به هند و ژاپن سفر کند با فکر و اندیشه بودایی و سلامت عارفانه پیشینیان آشنایی داشت، این سفر آشنایی و علاقه او را ژرف‌تر کرد و در مجموع به هنر او سیرتی عارفانه و پارسایانه بخشید.

سفر به ژاپن که به قصد آموختن حکاکی روی چوب، آهنگ آن کرده بود، به او چیزهایی دیگر نیز آموخت، اینکه شعرهای سهراب سپهری را گاهی در حال و هوای «هایکو» یافته‌اند، این که سپهری به داشته‌های خود خرسند و به شهر و دیار و طبیعت رهای اطراف شهر خود کاشان پای بند است، هر چند اندک می‏تواند نتیجه تاثیر این گونه سفرها باشد، چنان که توجه او به طبیعت هم در نقاشی و هم در شعر نیز از این تاثیر بلکه دور نمانده است.

در مهر ۱۳۳۴ ترجمه اشعار ژاپنی از وی در مجله «سخن» به چاپ رسید. در مرداد ۱۳۳۶ از راه زمینی به کشورهای اروپایی سفر کرد و به پاریس و لندن رفت. ضمناً در مدرسه هنرهای زیبای پاریس در رشته لیتوگرافی نام نویسی نمود.

وی همچنین کارهای هنری خود را در نمایشگاه‌ها به معرض نمایش گذاشت. حضور در نمایشگاه‌های نقاشی همچنان تا پایان عمر وی ادامه داشت. وی سفرهای دیگری به کشورهای جهان نمود.

شعر سهراب سپهری رنگارنگ است و خواننده را به افق‌های تازه می‌کشاند. آثار وی پر است از صور خیال و تعبیرات بدیع، که با وجود زیبایی ظاهری و تصویرهای بدیع و رنگارنگ، در مجموع از جریان‌های زمان به دور است.

در اشعار او نقد و پیام اجتماعی کم رنگ است، و در آن پراکندگی و ناهماهنگی تصاویر به چشم می‌خورد. اما سهراب در اشعارش به طور کلی و در بعدی وسیع نگران انسان و سرنوشت اوست.

سپهری روح شاعرانه و لطیفی داشت که برای هر چیز معنی و مفهومی خاص قائل بود. تخیل وی در همه اشیاء باریک می‌شد و از آنها تصاویری زنده و حساس می‌ساخت، بدین علت است که اندیشه‌ها و تجربه‌های فکری و عاطفی او به حالتی دلپذیر درآمده است.

سهراب سپهری دارای سبک ویژه‌ای است که می‌توان او را بنیانگذار این شیوه دانست. در واقع می‌توان گفت قابل توجه ترین اتفاق در عرصه شعر نو در سال 1332، چرخش سهراب سپهری از زبان نیمایی به زبان هوشنگ ایرانی است. اهمیت این اتفاق از آن جهت بود که در آن سال‌ها، متأثرین از نیما فراوان بودند، ولی کسی به زبان هوشنگ ایرانی و زیبایی شناسی او وقوف نداشت.

سپهری، تنها شاعر متأثر از درک هوشنگ ایرانی بود که زبان او را تا حد چشمگیری تکامل بخشید و اگر این نبود یکی از ظریف‌ترین و پر ظرفیت‌ترین دستاوردهای شعر نو، نیمه کاره و ناقص می‌ماند.

شعر سپهری دارای تصویرهای شاعرانه و مضامین و مفاهیم عرفانی و فلسفی و غنائی است. سهراب شاعری بود، غوطه‌ور در دنیای شعر و هنر خویش که به همه چیز رنگ شعر می‌داد.

همه اشیاء برای او معنویت داشتند، در ژرفای هر چیز مادی فرو می‌رفت و به آن حیات معنوی می‌بخشد.

گویی برای او تمام ذرات عالم دارای روح و عاطفه و احساس بودند. زبان سپهری نیز زبانی لطیف و ویژه خود اوست. شعرش دارای تصاویر تازه ولی مبهم است و از این رو ساده و روشن نیست. خیالات ظریف و تصویرهای زیبا سراسر اشعار وی را در برگرفته است.

او البته همواره در راه تکامل خویش پیش رفته است و این نکته را از خلال شعرهای «هشت کتاب» او می توان دریافت.

در کل، سهراب سپهری در شعر با زبان ساده، انسان‌ها را به نگریستن دقیق در طبیعت و نزدیک شدن و یکی شدن با آن دعوت می‌کند. او محیط خود و عصری را که در آن می‌زیست نمی‌پسندید و در جستجوی عالمی والاتر و برتر بود.( شعر معاصر ایران از بهار تا شهریار، جلد دوم / حسنعلی محمدی، ص. ۵۹۹ - ۶۰۵.)(-صد شاعر/ خسرو شافعی/ ص501-506)

سهراب به قضاوت دیگران کاری نداشت. گویی می‏دانست روزی فرا خواهد رسید که شعرش قبول عام پیدا می‏کند. از این رو آرام و بی ‏سر و صدا سر به کار خویش داشت و آنچه را که به اشراق و ادراک هنری دریافته بود به پرده رنگ و به واژه‏ای به نرمی آب و لطافت آبی آسمان‏ها تسلیم می‏کرد، برترین ویژگی شعر سهراب غنای آن از نظر جوهر شعری است، چیزی که در آثار کمتر شاعری به این زلالی می‏توان یافت.

از لحاظ ساخت و قالب، شعر او در اکثر موارد آهنگین ارائه شده است. سهراب با استفاده از صداها و کلمات، موسیقی می‏آفریند، موسیقی نرم و رویا برانگیز شعر سهراب با هیچ شاعر، دیگری اشتباه نمی‏شود و همین امر هنجار برجسته سبک او را به ویژه در کارهای اخیرش مشخص می‏کند. پیوند کلمات و همنشینی تصویرها در شعرهای او بدیع و پاکیزه از کار در آمده است.

این تصویرها بیشتر از آن که در طبیعت قابل لمس باشد، در ذهن و روح خواننده حس می‏شود و با ادراک انسانی او در می‏آمیزد. سهراب سپهری در میان انبوه شاعران نیمایی پیش از انقلاب، شاعری استثنایی بود که از همه جنجال‏ها روشنفکرانه و غرب گرایانه پا کنار کشید.

او برای بسیاری بهترین نمونه یک هنرمند واقعی بود. انسانی وارسته که به استعداد و توانایی ذاتی خویش تکیه داشت، تنها زیست و در این تنهایی از نیرنگ، دورویی و تقلب دور بود، گویی تمام فضیلت‏های یک هنرمند اصیل و نجیب ایرانی را در خود داشت.

سپهری روز اول اردیبهشت ماه 1359 در اثر ابتلای به بیماری سرطان خون درگذشت. با آن که شعر وی حاوی فضیلت‏های گمشده انسانی بود در زمان حیاتش مقبولیت عام پیدا نکرد، اما بعد از انقلاب و به ویژه از دهه 1360 به بعد گروهی از شاعران و منتقدان به شعر وی روی آوردند و بر شعرش نقد و تفسیر نوشتند.

.................
منبع: خبر آنلاین

| - نظر(0) | پژواره | 12/12/1388 |

خشت اول | 10:03

جوانی ام، مَگر جُز ماتمی بود؟
مگر جُز،هر دم اش، بهرم غمی بود؟

در آن ایام چشمِ آسِمان تنگ،
ببود و خشکِ سالی و همه اش جنگ،

نه بَر بود و نه باران و نه بادی،
نه راهی و نه دادی و نه وادی،

نه بلبل و نه پروانه نه طوقی،
نه امید و نه جوشش و نه شوقی،

نه بیشه ای، سپیداری، نه زاغی،
نه کوچ سار و پروازِ کلاغی،

دلم بریانِ بُود و تن، تنوری،
ز درد و داغ های جورِ و جوری!

خلاصه در بهارم خشت خامی،
که کج معمار نا کس و حرامی!

نهاد از کینه تا بهرم سرایی،
ز حسرت و ز داغ و ناروایی،

شبستانی شوَد همواره تیره،
ندانستم سرم بگرفته شیره!

پس از اینکه بهارم همچو بادی،
و تابستانِ هم با صد کسادی،

به همراهِ خودش پاییز را بُرد!

زمستان آمد و بریان دلم خورد!؟


(پژواره)

| - نظر(0) | پژواره | 12/12/1388 |

نماز | 12:24

...برگكي كندم ازنهال گردوي نزديك؛

و نگاهم رفته تا بس دور.

شبنم آجين سبزفرش باغ هم گسترده سجاده.

قبله،گو هركه خواهي باش.

  باتو دارد گفت و گو شوريده ي مستي.

-مستم و دانم كه هستم من-

اي همه هستي ز تو،آيا تو هم مستي؟


| - نظر(0) | پژواره | 11/12/1388 |

سبز | 01:47

،

باتوديشب تاكجارفتم.

تاخداوآنسوي صحراي خدارفتم.

من نمي گويم ملائك بال دربالم شناكردند.

من نمي گويم كه باران طلا آمد،

باتو ليك اي عطرسبزسايه پرورده،

اي پري كه بادمي بردت ازچمنزارحريرپرگل پرده،

تاحريم سايه هاي سبز

تابهارسبزه هاي عطر

تا دياري كه غريبي هاش مي آمدبه چشمم آشنا،رفتم.

پابپاي توكه مي بردي مراباخويش،

همچنان كزخويش و بي خويشي

- در ركاب توكه مي رفتي، هم عنان بانور،

درمجلل هودج سر وسرود و هوش و حيراني،

سوي اقصامرزهاي دور؛

-تو قصيل اسب بي آرام من،

توچترطاووس نرمستم توگراميترتعلق،

زمردين زنجير زهر مهربان من

- پابپاي تو تا تجرد،تا رها رفتم.

غرفه هاي خاطرم پرچشمك نور

و نوازشها موجساران زيرپايم رامتر پل بود.

شكر هابود وشكايتها، رازهابودوتأمل بود.

باهمه سنگيني بودن، وسبكبالي بخشودن،

تا ترازويي كه يكسان بود درآفاق عدل او عزت وعزل و عزا رفتم.

چند و چونها در دلم مردند. كه بسوي بي چرا رفتم.

شكر پراشكم نثارت باد. خانه ات آباد اي ويراني سبزعزيزمن،

اي زبرجدگون نگين خاتمت بازيچهء هرباد

تا كجابردي مرا ديشب، با تو ديشب تاكجا رفتم...

م-امید.

( ادامه مطلب )



| - نظر(0) | پژواره | 2/12/1388 |

غزل | 12:40

اي تكه گاه زيباترين لحظه هاي پرعصمت و پرشكوه تنهايي وخلوت من!

( ادامه مطلب )



موضوع: آثارشعراءصاحب سبك | - نظر(0) | پژواره | 27/11/1388 |

عبرت | 09:28

روزي شيرويه كه پدر(خسروپرويز)رابه قتل رسانده بودوبراريكه قدرت لميده بود.به بازديد خزائن پدرمشغول بودوازآن همه

( ادامه مطلب )



موضوع: تاريخ | - نظر(1) | پژواره | 23/11/1388 |

گاهي انديشم كه شايدسنگ حق داشت؟ بازمي گويم:نه!بي شك آتش وباران،

( ادامه مطلب )



| - نظر(0) | پژواره | 21/11/1388 |

...كلامي نو؛ كتابي تازه گشوده مي شود،تولدي رقم مي خورد وانساني چشم مي گشايدبه روي جهاني كه درانتظاراوست،تااورا

( ادامه مطلب )



موضوع: فلسفه | - نظر(3) | پژواره | 17/11/1388 |

نمادگرایی یا سمبولیسم،   
     
نمادگرایی یا سمبولیسم یکی از مکاتب ادبی و هنری است.

این مکتب در پایان سده نوزدهم به وجود آمد. شارل بودلر پیشگام این راه شد. در میان کسانی که از بودلر الهام گرفتند و با اثرهای خود زمینه را برای پیدایش نمادگرایی آماده ساختند پل ورلن، آرتور رمبو و استفان مالارمه از همه مشهورتر هستند. باید توجه داشت که هرکدام از آنها سبک ویژه‌ای داشتند.
اصول نمادگرایی

از نظر اندیشه، نمادگرایی بیشتر زیر تأثیر فلسفه آرمانگرایی (ایده‌آلیسم) بود که از ماوراءالطبیعه الهام می‌گرفت و در حوالی سال ۱۸۸۰ در فرانسه باز رونق می‌یافت، همچنین بدبینی شوپنهاور نیز تأثیر زیادی در شاعران نمادگرا کرده بود.

نمادگرایان در ذهن‌باوری (سوبژکتیویسم) ژرفی غوطه‌ور بودند و همه چیز را از پشت منشور خراب کننده روحیه تخیل آمیزشان تماشا می‌کردند.

خلاصه اصول نمادگرایان به شرح زیر است:

۱_ حالت اندوهبار و آنچه را که از طبیعت موجد یأس و نومیدی و ترس است بیان می‌کنند.

۲_ به نمادها و اشکال و آهنگ‌هایی که احساس‌ها، نه عقل و منطق آن را پذیرفته‌است توجه دارند.

۳_ آثاری که آنها به وجود آورده‌اند برای هر خواننده به نسبت میزان ادراک و وضع روحیش مفهوم است، یعنی هرکس نوعی آنها را در می‌یابد و می‌فهمد.

۴_ آنان تا حد امکان از واقعیت عینی دور شده و به واقعیت ذهنی پرداخته‌اند.

۵_ چون انسان دستخوش نیروهای ناشناسی است که سرنوشت آنان را تعیین می‌کند از این رو حالت وحشت‌آور این نیروها را در میان گونه‌ای رویا و افسانه بیان می‌کنند.

۶_ می‌کوشند حالت‌های غیرعادی روانی و معرفت‌های نا به هنگامی را که در ضمیر انسان پیدا می‌شود و حالت‌های مربوط به نیروهای مغناطیسی را در آثارشان بیان کنند.

۷_ به یاری احساس و تخیل حالت‌های روحی را در میان آزادی کامل با موسیقی واژه‌ها، و با آهنگ و رنگ و هیجان تصویر می‌کنند.

شارل بودلر، موریس مترلینگ، آلدینگتن، لارنس، هاکسلی، آرتور رمبو از بزرگان این مکتب هستند.

سفر و شعر رویای پاریسی آثار بودلر، نژادپرست از آرتور رمبو، شاهدخت مالن از موریس مترلینگ نمونه‌هایی از آثار نمادگرایی می‌باشند.

| - نظر(1) | پژواره | 16/11/1388 |

تجاهل العارف=آن است كه:شاعريامتكلم ازيك امرمعلوم ياچيزي شناخته وآشكارسؤال كند

( ادامه مطلب )



موضوع: علم بديع | - نظر(0) | پژواره | 15/11/1388 |

اي كاش | 01:53

اي كاش!همه ازعنصرمهربونيه قلبشون درست استفاده مي كردند!نه محبت زياد و نه كم!!!

موضوع: SMS | - نظر(0) | پژواره | 14/11/1388 |

موسيقي | 12:27

موسيقي،وقتي زمزمه هاي لطيف خاموش مي شوند،

( ادامه مطلب )



موضوع: شیوه های نقد ادبی (دیچز) | - نظر(0) | پژواره | 10/11/1388 |

انسان | 12:18

انسان:ترديدداردكه كدام يك ازروح ياجسم رابرترشمارد؛زاده شده تابميرد،وتعقل ورزدتااشتباه كند؛در

( ادامه مطلب )



موضوع: شیوه های نقد ادبی (دیچز) | - نظر(1) | پژواره | 9/11/1388 |

گويند[عربي]ازغنائم جنگ نهاوند،پاره اي ياقوت يافت درغايت جودت ونفاست وآن رانمي شناخت،ديگري به اورسيدكه قيمت اومي دانست آن راازاوبه هزار درم خريد.شخصي به حال اوواقف گشت گفت:آن ياقوت ارزان فروختي اوگفت اگربدانستمي كه از[هزار]هم بيشتر عددي هست،دربهاي آن،آن مقدار طلبيدمي!!!برگرفته از،هنگامه تاريخ،تأليف جوادبهمني.

موضوع: تاريخ | - نظر(0) | پژواره | 7/11/1388 |

زمستان | 11:05

سلامت رانمي خواهم پاسخ گفت،سرهادرگريبان است.كسي سربرنيآردكردپاسخ گفتن وديداريارن را.نگه جزپيش پاراديد،نتواند،كه ره تاريك ولغزان است.

( ادامه مطلب )



موضوع: آثارشعراءصاحب سبك | - نظر(0) | پژواره | 6/11/1388 |

لحظه ديدارنزديك است.بازمن ديوانه م،مستم؛

( ادامه مطلب )



موضوع: آثارشعراءصاحب سبك | - نظر(0) | پژواره | 6/11/1388 |

شاعربه ياري هنرشعرنمي سرايدبلكه به كمك نيرويي خدايي شعرمي گويداگراوشعرگفتن راازروي قواعدهنرآموخته بودنه فقط دريك موضوع بلكه درهمه ي انواع،شعرمي توانست گفت؛

( ادامه مطلب )



| - نظر(8) | پژواره | 2/11/1388 |

آنگاه | 01:36

آنگاه نه ستاره ونه خورشيدبيدارخواهدشد،ونه هيچ تغييرنوري خواهدبود،نه زمزمه ي آبهاي روان،نه هيچ صدايامنظره اي،نه برگهاي زمستاني ونه برگهاي بهاران،نه روزهاونه چيزهاي روزانه،فقط خوابي جاودانه است درشبي جاوداني.

موضوع: شیوه های نقد ادبی (دیچز) | - نظر(0) | پژواره | 2/11/1388 |

ازكثرت عشق به زندگي،ورهاازاميدوبيم،مابااختصارشكرگزاري مي كنيم،هرربة النوعي راكه باشد،كه هيچ موجودزنده اي،حيات ابدي ندارد؛وآنان كه مرده اندهرگزبازنمي گردند؛وحتي خسته ترين رود پيچ وخمهاراپيموده،خودراسالم به دريامي سپارد.

موضوع: شیوه های نقد ادبی (دیچز) | - نظر(0) | پژواره | 2/11/1388 |

مارابه غم واندوه اعتمادواعتباري نيست،وبه شادي نيزهيچ گاه اطميناني نبود؛امروز،فرداخواهدمرد؛زمان به خواست هيچ كس سرفرودنمي آورد؛اماعشق كه فتوريافته وبي قرارشده؛بالبهاي پشيمان گونه،آه مي كشد،وباچشمهايي فراموشكارمي گريد كه هيچ عشقي پايدارنيست.

موضوع: شیوه های نقد ادبی (دیچز) | - نظر(1) | پژواره | 2/11/1388 |

به آن جامي روندعشقهايي كه مي پژمرند،عشقهاي كهن بابالهايي خسته؛وهمه ي سالهاي سپري شده به آن جانزديك مي شوند،وهمه ي چيزهاي مصيبت بار؛احلام مرده ي ايام ازيادرفته،غنچه هاي ناشكفته ي سرمازده ازبرف؛برگهاي وحشي كه بادازشاخه جداكرده،وبقاياي سرخ رنگ بهارويران شده.

موضوع: شیوه های نقد ادبی (دیچز) | - نظر(0) | پژواره | 1/11/1388 |

زني رنگ پريده(1)،پشت دالان ودرباتاجي ازبرگهاي بي حركت،ايستاده است،اوهمه ي چيزهاي فناپذيرراگردمي آوردبادستهاي سردوفناناپذير؛(1)منظورمرگ است.

( ادامه مطلب )



موضوع: شیوه های نقد ادبی (دیچز) | - نظر(0) | پژواره | 1/11/1388 |

من ازاشكهاوخنده هاخسته شده ام؛اين جاخلنگ زاري مي رويدونه بيشه اي؛نه گل خاربني؛ونه تاكي؛جزغنچه هاي بي شكوفه ي خشخاشها؛وانگورهاي نارس،وبستري رنگ باخته ازنيزارهاي متموج جايي كه هيچ برگي نمي شكفدونه ازشرم رنگ برنگ مي شودجزاين كه دراين جا((او))شراب مي اندازد؛شرابي مرگ آورازبراي مردگان؛

( ادامه مطلب )



موضوع: شیوه های نقد ادبی (دیچز) | - نظر(0) | پژواره | 1/11/1388 |

اين جا،جايي كه جهان آرام است،اين جا،جايي كه گويي همه ي مصائب ازطغيان بادهاي ساكن وامواج بي رمق دررؤياهاي باورنكردني احلام است؛من كشتزارسبزفام رامي نگرم،كه مي رويدازبراي دروگران وكشكاران،گويي عالم خواب آلوده ي جويباران است.من ازاشكهاوخنده هاخسته شده ام.

( ادامه مطلب )



موضوع: شیوه های نقد ادبی (دیچز) | - نظر(0) | پژواره | 1/11/1388 |

سكوت | 11:52

دلتنگي هاي آدمي رابادترانه اي مي خواند،وهردانه ي برفي به اشكي نريخته مي ماند،سكوت سرشارازسخنان ناگفته است واعتراف به عشق هاي نهان،دراين سكوت حقيقتي نهفته است.(مارگوت بيكل)

موضوع: SMS | - نظر(1) | پژواره | 1/11/1388 |

سبك | 10:20

سبك:دراصطلاح شاعران روش ياشيوه ي خاصي است كه شاعريانويسنده،براي بيان مطالب وافكارخوداختيارمي كند؛كه عبارت ازطرزجمله بندي واستعمال الفاظ وتركيب وچگونگي تعبيروبيان مضامين است.

موضوع: علم بديع | - نظر(1) | پژواره | 29/10/1388 |

فاصله | 02:30

...يكي گويدكه دنيامال بنده است=يكي گريدويادرحال خنده است=يكي گرديده (ني)ازبي خوراكي=يكي ازپرخوري گرديده شاكي=يكي مست ازكباب وازشراب است=يكي درحسرت بوي كباب است=يكي پوشش زپوست ببرويوزاست=خوراكش همترازنرخ روزاست=يكي ازبي لباسي،بي حجاب است=يكي درپوششي كامل خراب است=يكي تاماه رخساره پريده=به روي هم فراوان خانه چيده=يكي هرچي شودانباشته مالش=پريشانترشودحال وسگالش=يكي ديگردراين دنياي فاني=به رقص آيدكه دارد،لقمه ناني=يكي خاك سيه راكرده است گل=گرفته برسروزلف وشمايل...قسمتي ازيك شعربلند،ازآثار(پژواره)

| - نظر(0) | پژواره | 29/10/1388 |

توبخوان!آرام بخوان،آنگاه كه تندرازوجودت به كرنش درمي آيد،ودرپس وپيش ابرسياه مي گذرد،شايدبتواند

( ادامه مطلب )



| - نظر(3) | پژواره | 27/10/1388 |

مرگ درد | 01:45

خويش راازخود،رهاكن اي بشر!وانگهي اشعارتلخم را،نگر-خوش بخوان تاشكوه هايم را،ز درد-خوش بداني،دردبي درمان،چه كرد.

( ادامه مطلب )



| - نظر(1) | پژواره | 26/10/1388 |

تنهايي | 11:00

تنهايي نطفه ي نامشروع كيست؟تاگاهي خوب،گاهي بدويارخموشي براي من باشد؟تنهايي غم،غم دلواپسي،دلواپسي انتظاربي حاصل،و وهم وسرگرداني مي آفريندتانااميدي كامل شود،وآدمي راوامي داردكه ازخودبپرسد،ازكجاآمده ام؟چراآمده ام؟چرامانده ام؟وبه كجاخواهم رفت؟آياارزش يك هم آغوشي زودگذر وبه بي رغبتي علت اين نااميدي نيست؟!خلاصه بااينكه در ده راهم نمي دادند،خودرابه خانه كدخدارساندم،ادامه دارد...ازنوشته هاي(پژواره)

| - نظر(1) | پژواره | 22/10/1388 |

باغ من! | 04:24

من يك باغ كوچك راباسازم درغريبي ساخته ام؛

من زغربت راضي ام؛چون به من آموخت كه:

با(سازم)بسازم باغی كوچك ازلاله هاي واژگون وياس زرد...

...ديدن اين باغ كوچك هركه رامبهوت وسرگردان كند؛

من يك ويرانه سازم!

هرخرابه رابه سازم مي كنم آباد؛

درخرابه مي نشانم سروآزاد؛

باگل حسرت وميخك همره ياس؛

آجرم واژه؛

گِلم سمبل آرامش است؛

بيلم قلم؛

ماله روان خسته ام؛

تيشه دل آوارشده وغافلم؛

چرا...؟

زانكه مي دانم ولي بايدبگويم كه:نمي دانم.

چرا...؟

(پژواره)

( ادامه مطلب )



| - نظر(5) | پژواره | 21/10/1388 |


وبلاگ نویسان قالب وبلاگ وبلاگ اسکین قالب میهن بلاگ


وبلاگ نویسان قالب وبلاگ وبلاگ اسکین قالب میهن بلاگ


وبلاگ نویسان قالب وبلاگ وبلاگ اسکین قالب میهن بلاگ


وبلاگ نویسان قالب وبلاگ وبلاگ اسکین قالب میهن بلاگ